تبليغاتX
شیوای شرق

شیوای شرق

در بخش های گوناگون

نویسنده: شیوای شرق

مردگان که خود شاهد دفن کردن خود هستند

کشور من به زندان بزرگ می ماند که زندان بان ناخلف او اوباماست

هنگامی در چشم حق بین راخاک می زنند و عدالت را به دست باد های می سپارند من و تو ای انسان درجه ی در قلمرو تزویر و خودکامی به ابزار مبدل می شویم. هر کی به هزار نقاب خود با استخوان غریب من و تو بازرگانی می کند. دست های معرفت و وجدان را با زنجبر های سیاه بسته می کنند و مردمان شهر را تحقیر می کنند. دروازه های شهر را دزدان برهنه حرف و پر کرده کار پاسداری می کند.

کسی از ما و زندگی ما پرسان نمی کند. انحصار خواهی هاو تک روی ها جای همه ارزشهای را گرفته است . به مزرعه دهقان خسته خوگان را  بسته می کنند. این سرنوشت  خانه ی من افغانستان. است که نامی دیگرش گورستان مدرن انسان امروز است . به پناه وری یی  و بزرگ شدن  قبرستان ها می اندیشند. و مزد گور کن را بیشتر از بهای زندگی ما می خواهند. اینحا رویداد ها را آنانی پدر هستند که رسوایی و نابودی  شان فریاد های  عدالت  خواه و دهن ها حق خواهانه  سوزانده اند.

سیاست مداران سالوس کردار ما هر روز نقاب ها سیاهتر و کوربین تر را نسبت به فاجعه دیروز شان مبدل می کنند. و هزارچهرگی خود را به مردمان نان اندیش شهر ما تحمیل می کنند. شمار بردگان و مردگان که هرروز شاهد دفن خودشان هستند بالاتر از شمار ستاره گان آسمان جهان است.هنگامیکه مرگ بی تفاوتی همه را فرا می گیرد. و باد های شوم بیچاره ترین سرنوشت را  برای ما می وزد. آدمی را به ذخیره گاه تسلیم پذیری مبدل می کند به قول ناپیلیون بناپارت امید غذای بیچارگان می گردد. و ما خودمان قدرت و جریان های بردگی گیر را تضمین می کنیم. مردگان که شاهد دفن کردن خود هستند آنانی اند که از خود و حقانیت خود سالهای سال فاصله دارند در قلمروی که باید خودشان زندگی کنند الیناسیون پادشاهی می کنند.مردگان که هر روز مردن را به استخوان های خود عملن تجربه می کنند و گاهی هم تکان نمی خورند که مرگ را زیستن چه روایتی است و نویسنده این کتاب کدامین متفکر دوزخی است. من از سرزمین مردمان تحقیر شده و بردگان عمری در افعانستان حرف می زنم از آنانی حرف می زنم که سوهان فقر استخوان کودکان شان را هرروز به بازی می گیرد. ازآنانی که نان بزرگ ترین دغدغه مدرن شان به شمار می رود. مردمان که آفتاب در لبه ی بام شان قامت بلند کرده است اما فتح و دفن شب را با شب گریانی بد مست محال می خوانند. و هر گز حرف روشنایی را با کرامت رهایی آن زمزمه نمی کنند. و بانگ تفاوت کشی و رهایی پذیری از میان شان بر نمی خیزد. گویا از میان شان فریاد های رهایی را  جلاد سکوت و خاموشی به اسارت گرفته است. گویا روشنایی سال ها ست از میان سرزمین زخمی من رخت بسته است و بازگشت ندارد. استبداد قلب پویایی تاریخ ما شده است. هیچ چیز به مانند واژه های هم پذیری، برادری و برابری در سرزمین من خسته نیست. حقوق و عدالت ،آزادی و کرامت جان ها را رییس جمهوری صدا می زند که کلاه سری آن پوست نوازاد دو روزه و امید وار به زندگی گوسفند است. در راس ساختار ما آنانی قرار دارند که میثاق بستگان عمری شب و کوردلی هستند و کینه ورزان دیرینه ی عدالت و حق. ریسس جمهور ما به شکاری ماهری می ماند که هر روز سینه ی زهرآلود کودکان دموکراسی را نشانی می گیرد.و بی تعهد ترین آدم های  روی زمین سیاست مداران ماست. رهبران ما شب را با دادن خون بهای عظیم فراخوان داده اند و در بسط قلمروی بدنام او همیاری کرده اند بیدادی خیمه ی خود را زده است تا این نفس های گروگان گیر است و سرمایه اندیش هیچ چیزی جز مرگ ما را به تسلیمی نمی گیرد و به دوستی نمی پذیرد. تاریخ من روایت های سیاه آنانی را حمل می کند که حق شان را نقاب گرایان معاصر دزدیده اند. تازه ترین پدیده انسانی و خردی را که ما دفن کرده ایم ازادی و شرف دموکراسی است. مردم ما با اختیار خود راه نرفته اند. راه هایی رفته اند که از آغاز خود به بی راهگی خود اعتراف داشته اند. راه هایی را که نمی دانستند که به کدامین سمت و سو می انجامد.معرکه های خالی است آدم از آدم دیگر نمی پرسد هنگامیکه شکاریان بدمست به صفره ی تقسیم قدرت تکیه می زنند و مستی می کنند.ما به آینده ی اجاره داده می شویم که استخوان سوز است. معرفت را مجالی ونفس باقی نمانده است کلاهی دانش و شناخت را آنانی به سر دارند که هر روز جنازه ی خود را با بدنامی بزرگ روی شانه های مردمان شهر انتقال می دهند. کسی به آسیاب مردم گندم نمی ریزد. آسیایی سیاست سوزان ما آهنین و آتشین است استخوان مردمانی را که تمام عمر به روی نازک نان می آندیشیدند میده میده می کند. و استبداد تیغ بران و خوکرده ای است که مردم ما را به مسلخ گاه می برد.ما در جهان از شماری آنانی هستیم که خودمان نیستیم. ظاهرا دارای سرو کله هستیم اما باید هالبروک و فلان کوردل ازادی ستیز به ما تصمیم بگیرد. اینجا ما ضرب در فرمایگی شده ایم در سطج جهان آنانی هستیم که اختیارمان در دست خودمان نیست کشور من به زندان بزرگ می ماند که زندان بان ناخلف او اوباماست. فرزندان خلف ما را برادران غیورشان به چاه انداخته اند و از پیرهن خون آلود شان بوی رهایی نمی آید. مردمک دیده ی افرار روشن ضمیر و آگاه ما را خشم ندیدن و نشناختن پوشانده است و تابلوی بخت ما را رنگ آمیزی کرده است.

بازار ما قهر،فقر، خشم، دروغ، تزویر،فریب،سود خواهی، نفرت، کینه، خصومت،بی حرمتی، کرامت ستیزی را را به نرخ هیچ به همه عرضه می کند. شهروندان ما هر کدام یک گورستان درد و یک جغرافیا قربانی را درخود حمل می کنند. ما مردمان وابسته گرا و بردگان فروخواه و فرا ستیز دوران مدرن و خرد مداری جهانیان هسیتم. اراده ی ملی و قدرت راستین در زمین سیاست از طرف سیاست مداران بزدل و تبهکار دفن شده است. امریکاییان خوگان سرکش و بی محابا را به مزرعه آزادی ما آورده اند. وقتی برای ما ازادی ما بهای ندارد باید بدانیم که توهین شدگان و بردگان تحقیرشده و سیاه بخت جهان هستیم. ملت که بدون آزادی است باید بداند که چراغ فردا و سعادت او در سمت باد های دیوانه قرار دارد و پرنده ی امید اش سفررفته رگبار ها و تیرهاست.

کجایید کجایید  ای!! مردم می شود با گفتن آزادی و تکرار آزادی به حرمت آزادی رسید.؟؟ باید راه های که دیگران رفته اند و بهای بزرگ را برای بدست آوردن آزادی داده اند رفت. پلشتی ها را فرجامی ساخت تا رسید به کانون شرف و برابری انسان درین غمناک ترین خاکدان. کجا روانه هستید راه ها که می روید فقط بقایی فراعنه ها مدرن است که تنها در قیافه بیرونی با شما مشابهت دارند نه در داشته های درونی و سرنوشت دردناک تان. می توانید به دیگر راه ها بروید به جاده ی که تنها وجدان و عدالت را به رسمیت می شناسد نه آدمک ها بهره برداری تبهکار را.شما می توانید خودتان باشید اما این توانایی نه گفتن و جدای را از آدم های سوسمار پرور می خواهد. برای داشتن سرنوشت بی خطر و با عزت با شجاعت فرار از ستم پذیر را در خود احیا کرد تا رسید به کمال و عزت راستین در زندگی.باید دانست آنانی که امروز گدا شهر هستند و برده فلان آدمک تبهکار آنها ذاتا فرومایه و بی ارزش نیستند. فرومایگی عوامل تاریخی و اجتماعی دارد. با اگاهی از امر مسبب ها می توانید به گورستانی بودن ها پایان دهید.

اعتراض کارگران در اسپانیا فرانکو را به درد سر بی دوا کشاند و رژیم او را به چالش و مرگ فرا خواند. اعتراض بردگان مصر فراعنه ها به نابودی برد. شجاعت عمل مندیلا در افریقای جنوبی تفاوت نژادی را از بین برد.شجاعت هندوستانی ها توانایی رهایی از چنگ بریتانیایی ها برای شان داد. ایستادگی مارتین لوتر کینگ در امریکا درخت مبارزه های مدنی و برابری سالار را ابیاری کرد. شجاعت و راه رفتن کالوین در اروپا ارزشهای انسانی را از دست معیشت اندیشان کوردل کلیسا نجات داد. بیداری مردمان فرانسه برای فرانسویان انقلاب کبیر فرانسه بار آورد. قهر بیداری کرامت انسانی  اسپارتاگوس زمینه ساز رهایی آنانی شد که زندگانی فرمایه یی را زیسته بودند و بردگان عمری بودند. نماد های تاریخی و ارزشهای رهایی آور قهرمانان آزادی همه به نگاه تازه و برداشت تازه ما ضرورت دارند. ما می توانیم که  درک خودمان و قدرت خودمان عوامل دوام نامشروعی را در سیاست کشور مان پیدا کنیم  شور وبیداری ما می تواند مشروعیت زدایی کند و محکمترین استبداد های تاریخ و نظام های استخوان سوز را می شود از بن به لرزه درآورد. هنوز انگشت شهادت و گواه تاریخ بلند است می شود  ازاین نماد استفاده کرد و خود را رساند به روزگار متعالی. رهایی از استبدادها سنگین. ما هنگامیکه می توانیم مایه ی سعادت و آزادی خود شویم با همه محرومان شهر در خیان اعتراض آماده انگشت نفرت به چهره دولت مداران خودکامه نشان کنیم و در برابر حق مان شجاعت ایستادگی را داشته باشیم. تا همه یکجا و یک دست تبهکاران را به مسلخ گاه بفرستیم. درغیر این قربانی گیریها و بی سرنوشتی ها فردا ها در تاریخ به استبداد مبدل می کند و مردمان شهر بردگان معاصر خواهند بود. هنوز افتاب لب بام است می شود دروازه ها را باز کرد و شب را فراری کرد.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 20:32  توسط Abdull manan  | 

 

فلسفه در ما مرده است

 

روبرو با تاریخ ، داد گاهی که خودم را متهم می کند .

پس از پرسش اینکه آیا انسان امروز ما درگیر فلسفه و نگرش های فلسفی است؟ من در رابطه با اینکه تبار من به کدامین تفکر و اندیشه برمیگردداز خود پرسیدم ، اگر می دانی باید واقعیت را بیان کنی  و نباید خود را در گورستان واژه ها و اصطلاحات مدفون سازی.  آنچنانکه دیگران درگیر هستند. پس با اندیشیدن به هنر،و رهایی از نقاب های واژه ها و دیدگاه ها دریافتم من نیز اگر چیزدر باره ی  نگرش های فلسفی و هوای تازه  از فلسفه سخن گویم ناگزیر هستم در شمار کسانی قلمداد شوم که واژه ها را پناهگاه خود ساخته اند. در قدم نخست باید بیان نمود اندیشه ها و داشته های فلسفی چه منزلتی دارند و در ساختار بیان فلسفی و دیدگاه های فلسفی چه مفهومی نهفته است ؟فلسفه به این دلیل بی نهایت مهم و ارزشمند است که شجاعت بیان و شمول مفهوم  انگیزه های پرسشی را در همه نگرش های زندگانی انسان دارد. ارزشمندی فلسفه این  است که توانایی پرسش گری را با هر کس داراست و اولین آشنایی با فلسفه باید با نگرش های پرسش آفرین  نقد زایی و تحلیل آور  صورت پذیرد.فلسفه با پیروانش از چشم اندازهای معین و دیدگاه های دقیق حرف می زند و با شناخت راستین  هدف فلسفه گرایان، اندیشمندان فلسفی خود را آشنا می سازد. به هرحال  فلسفه را باید  مانند ارزشی که هوا برای بودن و نفس کشیدن دارد قلمداد کرد. دریافت های پسا تحلیلی در باره ی گذشته ی تاریخ فلسفه این پاسخ را به من می دهد که رد پای فلسفه پس از آوارگی ما از ماهیت اصیل تاریخی مان نابود شده است  و توانایی پردازش ما به فلسفه، در لابلای بیکارگی های تاریخ و فراموش کاریهای  فکری مان از دست رفته  و دیگر هویت انسان  ما بعد تاریخ و داشته  های تاریخ فلسفه، هویت پرورش   صاعقه های اندیشه و فکر کردن نیست. دلیل عمده ی آن این است که  در دوره های سه صدسال پسین کمتر کسی توانسته متفاوت بیندیشد. آنچه هم به گونه شبه انگیز در سنت گرایش به فلسفه وجود دارد از تاثیرات مجموعه کارها و تلاش های فکری اندیشمندان دیگر است که بیرون ازقلمرو فرهنگی و زبانی ما اندیشیده اند. .نمی خواهم این را عنوان  کنم که فکر مرز شناس است و قلمرو پذیر. اما گمان می کنم تاثیر گذاری محیط را هم به آسانی نمی توان نادیده انگاشت.

وقتی برای من نشانی و پیامی از فلسفه قدما و اندیشمندان گذشته مان ،آنچنانکه باید  وجود ندارد ،از خود می پرسم آیا فلسفه و مذهب فلسفیدن در ما زنده است و ما از توانایی و شجاعت خود بودن در فلسفه برخوردار هستیم و اگر هستیم در کجای تاریخ فکری بشر پر دغدغه ی امروز قرار داریم ؟چه کسانی مارا با تفکر نوین و غنامند تاریخی مان به رسمیت می شناسند؟درمیان اندیشمندان جامعه ما فکرورزی و اندیشه آفرینی چیزی نو آشنا و پدیده ای تازه نیست. گذشته ی ما پیش از سه صد سال تاریکی و تک راهی، گذشته ی پربار و توانایی فلسفه و شجاعت پرسشگری است. یعنی مولوی با تمام افق های بسط پذیر و نگرش های جهان آفرین خود وابستگی و خویشاوندی به تفکر و سلوک فلسفی ای دارد که در گذشته جود داشته است . سنایی غزنوی  ناصر خسرو بلخی، همه تاج داران شجاعت و توانایی تفاوت اندیشی و تفاوت آفرینی در قلمرو فلسفه هستند .امروز مرگ پذیری تفکر و ناتوانی ما در ساحت اندیشه نادیده انگاشتن پیشگامان فلسفه نیست، بل گسست و فاصله ای است که در میان آمده و تاریخ، دیوار تاریک خود را میان ما و توانایی های پرسشگری چنان بر افراخته که جبران آن انسان دشوار و دماغ دشوار  می خواهد. انگیخته های فکر در ما هنگامی مرد که ما انگیزه های گسست آور را در گذشته ی فکری مان میدان دادیم و کمتر به احیای دوباره ی پرداخت های اندیشه  توجه کردیم. البته این افت و از دست دادن سکوی ارزشمند فلسفه از خود علت ها و انگیزه های متفاوت دارد،و به درآمدی تاریخی و بازگویی فرهنگی نیاز است. در هر صورت می شود به پیوند های عینی اشاره کرد که دور از واقعیت افتی ما از فلسفه نیست .من دلیل گسست پذیری را در نکات زیر می بینم :

دور شدن ما از گذشته درخشان و فکر پیشگی مان بنا بر دلایلی تاریخی

از دست دادن شجاعت و توانایی پرورش تفاوت اندیشی

سنت زدگی و ندانم گرایی فرهنگی

منزوی شدن ساحت تاثیرگذار عقل و رواج یافتن شمولیت تقدیرگرایی به گونه ی فرعی آن

شمولیت هوده باوری در حوزه ی  منوط به عقل و اندیشه ی های متفاوت

پنهان ماندن و برملا نکردن اندیشه و تفکر آنانی که متفاوت بودند و کار های را به جامعه ی فکر گرای واپس شان پیشکش کردند.

از دست دادن فکر بازگشت به گذشته فکری و فلسفی ما در میان چیز فهم های امروز

ایدئولوژی زدگی و بحران چند روایت پذیری یک مکتب در جامعه به دلایل نداشتن زمینه های برگردان درست آن توسط خواننده ی متن
برخورد نا قاطعانه با تاریخ اندیشه هایی که در ما پرورش یافته

تاثیر پذیری محض و بدون قید و شرط ما از هر اندیشمند برون مرزی

کتاب زدگی و تقلید گرایی تمام از دیگران

گرایش به تفسیر ناپذیری و نداشتن اندیشه ی تاویل افرین  نسل آشنا با باورهای تاریخی و از همه مهمتر هیچ انگاری هویت فکری تاریخ دانشمندان و اندیشه ورزانی که در افق های سپری شده ی تاریخی ما وجود دارند  که می توان از علی سینای بلخی، ابونصر فارابی،ابوریحانی بیرونی و راه رفتگان دیگر فلسفه در تاریخ یاد کرد.. اینها دلایلی است که می توان گفت، از غفلت مان چاه سیاه عمیق ساخته و هویت ما را در آن انداخته اند. آنچه مهم به نظر می رسد این دیدگاه است  که ما بی همه چیز نبوده ایم. هیچ جامعه و هیچ انسانی بدون یک نوع نگرش و فرآورده ی فلسفی نیست اما در بعضی ها بنابر دلایلی که در بالا بیان شد این ارزشها به باور هیچ دادو ستد می شده  که هیچ دلیلی جز غفلت تاریخی و گسست ما از خط شجاعت مان در حوزه ی فرهنگ و جامعه تلقی نمی شود.برداشت تفسیر باورانه ی من از آنچه کتاب گرایان امروز دارند این است که ما دریافت راستین، از آنچه به عنوان سنت کتاب خوانی عملن داریم نکرده ایم، ما تحریف شده ها را به عنوان هویت اولین فکر و اندیشه ی نویسنده متن پس از چندین حلاجی شدنها بدست آورده ایم. واین نه تنها ماهیت اولین اندیشه را به پرسش های محکم دعوت نمی کند، بل خواننده ی متن چون از فهم زبانی اولین برخوردار نیست و از طرف دیگر از اعتماد درست برگردان کننده ی متن،  بناً آن چیزی را  در ذهنیت خود ندارد افت زبانی و نبودن خواننده است در اصالت زبان اولین،که فهم اثر را دشوار می سازد، و برداشت خواننده  از متن، برداشتی نیست که موردنظر نویسنده ی متن بوده است .بسیاری از زبان شناسان بدین باورند که برگردان کننده قاتل زبان است. عنصر بالفعل تفکری زبان یگانه بستری است که اندیشه های ما را  به مخاطب های دیگر می رساند .درگذشته اندیشمندانی سخت کوش و فکرورز در حوزه های متفاوت  سرزمین ما، از خود برداشت هاو دیدگاه های فلسفی به میراث گذاشته اند. صعود میزان گرایش دانشمندان گذشته ی ما به فلسفه ی یونان و برتافتن من اندیشگی و فلسفی خود در برابر اندیشه های ارسطویی، سقراطی و افلاتونی از جلوه ها ی آشنایی قدما به فلسفه بوده است. از چشم انداز های دیگر این انسان های شگفت دسترسی به بستری معرفتی و مسایل کلامی در حوزه ی دین و منطق  بوده که به آنها هویت متفاوت و دشوار فلسفی بخشیده است که توانستند در قلمرو مسایل فکری رسایی ویژه و تدبیر ویژه بیافرینند. پیامدهای تمام آن پرسشگریها و نقدورزی ها در گستره ی بیان و کلام فلسفی انگیخته های گرایش فلسفی را در آن دوره زنده نگاه داشته است. من عنوان کرده ام که فلسفه در ما مرده است و ما در پیرامون خود هستیم و نگاه ما به خویشتن مان نگاهی برخاسته از نا آشنایی ما به داشته های تاریخی مان است که ریشه در دوری ما از بالندگی های این عصر دارد.و این دوری فرزند مجموعه رویداد های تاریخی بوده است.دلیل اینکه فلسفه ی  اصحاب ذوق و ارباب فضل به چیزی بی رنگ تبدیل شده بستگی به این امر مهم دارد که ما سنت فکرافرینی و  دنبال کردن آنرا عملن در خود راه نداده ایم .چنین چیزی در غرب و کشور های دیگر روی نداده است .فرق بالندگی های فلسفه درمکان های دیگر این بوده که تسلسل تاریخی و مشعل داران خود را از دست نداده است. یعنی آغازگران یک مکتب فلسفی درمیان راه پس از درگذشت شان مانند ما  بهت زده و بدون پیرو نبوده اند و هر مکتب که نظر به نیاز زمانی خود به میان آمده در دوره ی پسازمانی خود نیز  مورد مرور تاریخی و نوبینی  قرار گرفته است . نسبت به داشته های فلسفی مان در ما یک نوع فرار وجود دارد در حالیکه در غرب یک بازگشت و رجوع دیده می شود. البته بازگشت به معنای پذیرش و قبول همه داشته های پشینیان نیست بل نگرش نو و تفسیر جدید در شان مجموعه اندیشه های بزرگان شان بوده است.عصر روشنگری در فرانسه تا پدیدارشدن دستآورد های فکری و اندیشه های نو همیشه مورد تحلیل و نگرش فلسفه گرایان قرار داشته هیچ گونه گسست تاریخی و گرایشی  را شاهد نبوده است. فلسفه ورزان و دوست داران فکر  فلسفی در تاریخ دیگران ارباب ذوق و سنت تمسک را دارابوده اند.همین دلیل است که فکر های کنونی از باربزرگ تاریخی و گذشته درخشان فرهنگی برخوردار است. یعنی هنگامیکه جعفرسون گفته بود سخن از تعقل است و با این شگرد بانگ عقل گرایی را سرداد، این امر موثر در دوره های بعداز او دیدگاه های تازه ی را به خود جلب کرد. آنانی که پس از اندیشمندان، خود درباره ی مسوولیت فلسفه و نگاه فلسفی سخن گفته اند نیز از راهیان اندیشه های فلسفی ماقبل خود استفاده کرده اند. من در صدد این نیستم که برای خواننده ی گرامی بیان کنم که از نظر داشته های فلسفی همتای غربیان هستیم، نه، سخن از ادعای این لقب گیریها نیست بل حرف این است که داشته های فلسفی ما چرا همپای نسل های بعد به عنوان یک عمل روشن پیگیری نشده است و ما چه کمبودی داشتیم که نتوانستیم این درخت معرفت را آب دهیم و در آرایش و نگهداری آن دست تفکر و تعقل را به کار ببیندازیم و امتیاز کارآیی و پاسخ دهی نظرگاه های فلسفی را نادیده گرفتیم و یک باره همه چیز را در اتاق تاریک تاریخ ودست های بدنامی به  فراموشی سپردیم. ما به سمت و سویی گرایش پیدا کردیم که فرجام تقلیدگرایانه و مصرفی را داشته است. کارکرد فکری ما پی گیری سنت اندیشه و در جهتی بوده که ریشه در عمق و جان تاریخ دیگران داشته است.خود ما برای دریافت تکلیف خود و بدست اوردن تفاوت ها و نیروی پاسخ دهنده ی فلسفه متکی به دیدگاهی شده ایم که گویا ردپای فلسفه در ما وجود ندارد و ما ازاین بابت در فقر اندیشه و تفکر به سر می بریم و این عمده ترین دلیل است بر اینکه مولوی را دیگران به ما معرفی  کنند و جامع الحکمتین ناصرخسرورا راهیان فلسفه ی اروپا  به ما می شناسانند. اسرارحکمت سیاست نامه نظام الملک رادیگران به مامی آموزند،نه روشنگری پست مدرنیزم،یاعصر تاویل و پساپست مدرن  کتاب زده ی جامعه ی ما.

فربه ی ندانم گرایی ها که امروز جامه ی عقلانی به تن کرده و رنگ وبوی قرون وسطایی را در ماهیت خود دارد و در برابر آفرینش های خرد بشر دیوار شده نیز منوط به میراث نیاندیشیدن انسانی سرزمین فراریان جغرافیای فلسفه و فکر فلسفی کشور من است. اینکه تفکر و بینش خرد باور و فکر پرور پاسخگوی فرهنگ وتاریخ ما را انسان قشرنگر و مغز ناشناس به بازی می گیرد و از آن شمه ای بر نمی دارد بستگی به مجموعه تلاش هایی دارد که ما در برابر صیانت فلسفه انجام داده ایم . عوامل تاریخی و شکاف هایی که انگیزه های گرایش به فکر فلسفی را در ما کشته است می توان در موارد زیر به بررسی گرفت.نخست، عدم وجود مسامحه ی فکری در میان اندیشمندان و اربابان ذوق فکر فلسفی است. این از چالش آفرین ترین زمینه ها در راستای اندیشه ورزی در هر جامعه است. مسامحه ی فکری مجال و نیروی توانمندی است که طرفین فکرورز را به جرات بیان و صیانت تفاوت های فکری خود  وادار می کند . احترام وتفسیردرست اندیشه مخالف ، اصل بحث و گفتگو را شکل می دهد. تسامح یعنی امکان مجال و میدان دادن به طرف بحث برای بیان آ نچه متفاوت از نظرگاه اوست.بنابه دلایلی این فرهنگ و نیروی برتابنده در جامعه ی فکری زمان ما میدان چندانی نداشته است. از جمله می توان از مخالفت امام فخرالدین رازی با سلطان العلما پدر مولوی نام برد.شوری که فلسفه را تا حال توانسته در غرب میدان و مجال دهد و تاریخمندی آنرا نگهدارد داشته های انعطاف پذیر و مسامحه گرا بوده است. درست است که تعدادی در روزگارشان در فقر مخاطب بسر می بردند اما این آفت ادامه دار نبوده و بزودی موج نگاه و توجه  به لایه های تاریخی  آغاز شد. فرهنگ برتافتن اندیشه های که مخالف به نظر می رسیدند در آنها به قوت تمام وجود داشت. یعنی از گونه های   بحث و گفتمان های فلسفی نمی هراسیدند، قبل از رد دیدگاه و یا تئوری مخالف به فرهنگ تاویل و تفسیر متنوع دیدگاه مخالف رجوع می کردند.اگر پردازش و ارایه ی مفهومی هم در برابریک  دیدگاه مطرح می کردند  آن هم برخاسته از فهم  مسامحه پذیر و تاویل گرایانه بود نه نگاه و برداشت قشری. مشکل عمده ما در برابر انگیزه های گرایش به دیدگاه های فلسفی هم عدم موجودیت تسامح بوده است. مسامحه را می توان بستر پرورش اندیشه ها و پرسش ها تلقی کرد زیرا انعطاف در بحث و گرایش به سمت و سوی تسامح برای طرف شانس بیان بدون سانسور را می دهد و آدمی می تواند با داشتن اختیارات گفتمانی و نداشتن هراس از پیامد های بحث به بررسی بیان دیدگاه خود بپردازد. گفتمانی تسامح گرا فقط یک داور می شناسد و ان جسارت درآمدی عقلی در ماهیت بحث است. بدون تردید انعطاف پذیری در بحث وانمود می کند که با پای در میان بودن نیروعقل نتایج بدست آمده مبنای پذیرشی دارد و غرض کسی در آن نهفته نسیت. مسامحه ما را همیاری می کند تا کاستی های گفتمانی خود را به شناسایی بگیریم. و یا هم بلندی ها و ارزشهای طرف بحث بپذیریم .جدا ازین امرمهم مباحث برخواسته از ارزش های انعطاف گرا ما را ازداوری های قشری و غرض الود دور نگهمیدارد و گفت وگو کنندگان  را به تحلیل وا می دارد.

نگاه تاریخی به موضوع :در جامعه ی فکری ما در صورت جدال و آغاز پرسشگری هیچ کسی به قدامت تاریخی موضوع توجه نمی کند اگر حادثه ی فلسفی و بیان کلامی هم اتفاق می افتاد پیش از دریافت حضور این پرسش در درازنای تاریخ تصورمی شد که پرسشگر با مطرح بحث، دیدگاه و خواسته ای غیردارد و بدان به گونه ی پیرامونی داوری صورت می گیرد .کسی که از شناسایی پرسش  موردنیاز  مطرح پرسش دیگر حرف نمی زند فقط بدون داشتن فهم تاریخی و زبانی از موضوع به رد و یا فهم پیرامون آن می پردازد.زیرا در رابطه به پرسش های فلسفی آدمی ناگزیر باید جنبه و داوری تاریخی را در نظر بگیرد و درامر شناسایی گونه های مشابه  پرسش در عمر تاریخ از نشانی قدما برآید و بحث بگو مگو هایی را که  فلسفه به عنوان مسوولیت خود انجام داده در رابطه به موضوع چگونه است، نگاه تودر تو کند.البته این بخش از رهنمود بر می گردد به مجموعه پرسش هایی که عقل تاریخی درگیر آن بوده است. شناخت تاریخی می تواند برای اندیشمند راه ها و سمت و سو های هدف مورد بحث را مشخص کند. به گونه ی مثال اگر مبحث عقل گرایی مطرح است این گونه بحث ها در تاریخ ما وجود داشته کسانی به غیر ما درین باره حرف زده اند. اگر حرفی یا سخنی در مورد گفته شده چگونه بوده است؟ برخورد آگاهانه با لایه های تاریخ در رابطه به هر موضوع می تواند چشم اندازهای تحلیلی را برای اندیشمند موضوع، مشخص و تعیین نماید. اما عنوانی  را که من اینجا گذاشته ام قصد این را ندارم که خواننده را به بررسی تاریخی و توجه به داوری های تاریخ فرا بخوانم، هدف من از بعد تاریخی موضوع در حقیقت تجربه ی تاریخی است که در راستای گرایش های فلسفی وجود دارد. یعنی هرگونه درآمد و عنوان سازی هایی که دغدغه امروزین فلسفه است در گذشته ی تاریخی ما وجود دارد یا نه؟ تا اندیشمند ما آگاهانه و بادرک درست تاریخی موضوع در زمینه تصمیم بگیرد. مفهوم  دیگر رابطه ی تاریخ با فلسفه این است که موجودیت نگرش های فلسفه گرا در لایه های تاریخ از چه ماهیتی برخوردار است؟

 در گذشته ما از نگرش های فلسفی در جامعه ی فکری مان برخوردار بودیم و این نگرش ها از سوی کسانی مطرح می شد که از پایه های منطق و معرفت کلامی و شناخت فلسفه برخورداربودند.  هویت این مهم تاریخی در سال های پسین در اثر موج گسست های ما از داشته های قدما از بین رفته است.امروزه کمتر کسی وجود دارد تا منطق و فلسفه را مانند گذشته فرا گرفته باشد و از خود آفرینش هایی داشته باشد. نگاهی درست به لایه های تاریخی مان نشان می دهد که  فلسفه در بستر تاریخی ما متهم به بی پیروی است. ارباب ذوق و نگرش های فلسفی کمتر شجاعت حضور فعال را در تاریخ  داشته و پس از رهیافت های معلم ثانی ابونصر فارابی و علی سینا و چند انسان دشوار دیگر مذهب فلسفیدن و اندیشه های پرسش گرایانه با رکود مواجه بوده و هیچ گاه هوای تازه ا ی تنفس نکرده است .

سوم: داوری قطعی و نپذیرفتن مفاهیم متکثر

مشکل دیگر در نوع داوری هایی است که  در جریان بحث وجود دارد. داعیه داران مباحث  همزمانی که یکتن از بحث کنندگان هستند در عین حال در جایگاه داوربحث قراردارند و آنهم به صورت قطعی. همین انحصار تفسیر و محوری بودن  حقانیت بحث را در ملکیت خود می دانند و طرف را مطابق این انحصار طلبی از حقانیت مبرا و بیگانه می خوانند در حالیکه شاید از دید گاه سومی چنین نباشد. این نیز از علت های بارز دیگر بود که بحث ورزیی که خود نیروی ایجاد پرسش سنت فلسفی بود را باچالش مواجه ساخته است .به همین علت بوده که راه راهیان فلسفه در جامعه ی ما راه تک رو و یکتازی بوده وچیزی به معنای تکثر مفاهیم و تاویل های دگرگونه را در خود راه نداده است.قطیعت تفسیر و مفهوم واحد را در تعبیر زبانی و فلسفی راجع به یک بحث به عنوان یک اصل بیان می پذیرفتند در حالیکه هرمونیتیک و تاویل متن که همانا حقیقت متکثر بودن معناست را نادیده می گرفتند. فکر می کردند که یگانه دید و نتیجه همین مفهومی است  که در ساحت دید و نگرش ماست و تنها ما محق هستیم که از قطعیت مفهوم حرف بزنیم. گویا براین عقیده بودند که یگانه نظرگاهی که می تواند بودش یک امر را تفسیر کند نظرماست ودیگر کسی از چنین ویژگی برخوردار نیست. این نوع انحصار مفاهیم در جوامع دیگر به گونه ای که در روش بحثی ما وجود داشته مروج نیست. جامعه های دیگر دور از سنت های غرضی در مباحث فلسفی و پرسشی به همه اندیشه ها میدان می دادند.در حالیکه در ما یک نوع تقدیرسازی و ساختار آفرینی برای اغاز و انجام بحث خود دور شدن از اصل سازش ها و قائده های بحث است.در غرب بستر تکثرگرایانه ی مفاهیم و حضور ذهنیت های تاویل گرایانه ی متن، داوری برخاسته از تسامح و تساهل، نگرش های فلسفی را قوت بخشیده است که ازین نگاه  مجال  برای فلسفه برای افرینش و خلاقیت نگرش های فلسفی در انحصار تئوری قطعیت بوده است. عدم پذیرش مفاهیم متکثر در جریانات فلسفی قوت اندکی را که  چهارم : نبود پرسشگری و پرورش مخاطب پرسش پذیرفکرهای فلسفی داشت نیز نابود کرده است.

افت دیگری که  فلسفه با آن روبرو شده سانسور جرات و انگیزه های پرسشی می باشد. رکود متحجری که تفاوت اندیشی را محکوم می کرد در ساختار اندیشه های قدما قربانیان زیادی گرفته است. در گذشته ی تاریخی و جریان های فکری ما هیچ گاه پرسش که تفاوت را پرورش بدهد و برتابنده ی باور های مخاطب باشد  مجال نداشته و گرایش به آن اندک بوده است. آنانی هم که دربرابر صیانت فلسفه حساس بودند و از خود چیزی می گفتند در برابر شان دیوار های عظیم قشری اندیشان و کم مایه های فهم فلسفی به میان می آمد و بادست های سالوسی خود  به یخن اندیشه های نو چنگ می زدند و آنرا پاره می کردند. رکود متحجر و تنگ نگر و با دستهای بسته ی که خود میدان و عرصه پرسشگری را بیمار ساخته بود. اندیشمندان که در آن روزگار می اندیشیدند با شلاق کورخوانی ها و تنگ بینی ها زده می شدند و برچسب های غیر دینی می خوردند. همه اینها مجموعه مسایلی است که روند  روزگار انگیزه های فلسفی را در نسل های بعد با چالش روبرو ساخته است.این روش در برابر هر گونه گرایش فکری در سرزمین ما به قوت وجود داشته است. در جامعه های دیگر این وضیعت دوام پیدا نکرده تلاش های فلسفی به زودی به تطور و بسط اندیشه های پرسش آفرین انجامیده و برهه های ویژه ای را به تاریخ بشر بخشید. اینکه انقلاب کبیر فرانسه، عصر روشنگری، انقلاب های بزرگ و جنبش های متفاوت که مایه سرافرازی تاریخ کشور های بیرونی شده دلیلش دراین بوده که هر گونه اندیشه و تفکر در انجا  از بستر پرسش پذیری و نقد پذیری برخوردار بوده و به همین دلیل  فکر و اندیشه های فلسفی در آنها  شاخص شده و خود را به منزل توسعه و تکامل رسانده است.

در جامعه ی ما تعدادی هم بودند که می خواستند تلاش های فلسفی را مبنای توسعه فکری فردای تاریخ بسازند اما به چنگ افکارقشری و مغز های انحصار گرا افتادند و برای ادامه ی انچه که می اندیشیدند میدان و مجال پیدانکردند. به تعبیر علی سینا هر گونه اندیشیدن درمیان سطح نگران قربانی می خواست. بسترهای برخواسته از مبانی قشری  و اختناق هایی که وجود داشت نفس فلسفه را گلوگیر ساخته بود. با این همه رکود اندیشی ها و نگاه های بیگانه در رابطه با شان و شمایل تندیس بلورین فلسفه، اندیشمندان ما تحمل دشواری ها را می پذیرفتند. از همین نگاه است که ارباب ذوق فلسفه در گذشته های دور تاریخ ما  در رده ی اول تلاش های فلسفی قرارداشتند و با دشمنان عقل و اندیشه روبرو گردیدند که در نتیجه ی این رویا رویی هر گونه قربانی را متقبل شدند ،اما این عمل به گونه ای که در اندیشمندان ما وجود داشت در نسل های پسین تاریخ به انگیزه های تقلیدگرایانه و وسوسه های ناممکن مبدل شد.

 چنانچه در میان همه انسان ها پس از مولوی و اندیشه ورزان دیگر کسی دیده نمی شود که در خوان تفکرو اندیشه نشسته باشد.خواننده ی گرامی باید بداند که پرسش و پرسشگری  عقل که پرسش ها را پرورش می دهد رحمتی بزرگ برای اندیشه های فلسفه به شمار می رود. علت اینکه در میان همه ارزشهای دیگر ما کمتر توانسته ایم فاعل وآفرینش گر ایده های فلسفی باشیم همین بوده که ما به پرسش گری به عنوان یک مهم و یگانه عامل پرورش انگیخته های فلسفی عطف عمل نداشته ایم. تاریخ ما کمتر کسی را سراغ دارد که هویت مقاومت پرسشگری را داشته باشد. نه تنها این ها دلایل تاریخی دارد بل می شود رد پای این قید و بند پذیری ها را در ساختار تلقی شده از فرهنگ جستجو کرد. فرهنگ در ماهیت این پرسش پذیری را داراست اما از سالیانی بدینسو دچار یک نوع افت زدگی شده است. آیین های متفاوت که در سرزمین ما بوده همه مجال برای پرسش و بررسی را در بستر فرهنگ داشته اند و توانسته اند که خود را در فرهنگ و روان تاریخی ما درست پرورش بدهند. این تفکر به معنای این نیست که فلسفه نتوانسته با فرهنگ مان سرشتی داشته باشد بل هدف از طرح این موضوع این است که فرهنگی که توانسته در گذشته علی سینا، مولوی ، خسرو و البیرونی  را مجال تفکر و اندیشه دهد امروز با توجه به هویتی که در سال های پسین دارد  چرا دچار افت و آفت تاریخی شده است؟

 توانایی زبانی و فرهنگی ما که در گذشته به ابو نصر فارابی میدان اندیشیدن و برتافتن تفکرش را می داد تا در باره ی اندیشه های افلاتونی نقد و نظر داشته باشد و خود را سانسور ننماید وحتا پرسش هایی متفاوت و بیگانه از دایره ی دید و باور دیگران مطرح نماید،  امروز دیگر در مامیدان و نیرو ندارد. رهیافت این افت زدگی ها را می شود در سرنوشت متفاوت ارزشهای خردی مان در قلمروی فرهنگ جستجوکرد. فرهنگ از دید من جنبه ی روایتی را تا دیدگاه عملی بخود گرفته است.ورنه چگونه می شود پذیرفت  فرهنگی  را که وارث آن مولوی است ، اندیشه های متکثر ارباب ذوق و فضل امروز در راستای اندیشه های فلسفی آن را  فقیروکم مایه و بی نیرو قلمداد کنند؟

 پس یکی از دلایلی که ما نتوانسته ایم  فلسفه را در خود حد اقل زنده نگهداریم ریشه در عدم پرسشگری ما دارد. کسانی که مخاطب این نوشتارهستند باید بدانند هرگونه پرسش به  مفهوم پذیرش  پیامد های پسین آن پرسش نیست بل  به مفهوم رسیدن به معنای راستین هدف یاشاید هم به مفهوم دست یابی به نگاهی نقد گرایانه در راستای آن پرسش و یا اینکه به مقصد رهیافت نفی  آن از دیدگاه خرد واندیشه. بستر فرهنگی و زبانی در قلمروهای دیگر مجال پرسش و تفاوت اندیشی را آنچنان که پرسش گر در حوزه ی اندیشه دارد داده است.اما درما چنین امری دیده نمی شود.

 در درازنای تاریخی هم آنانی که به پرسشگری و بیان اندیشه های متفاوت می پرداختند مورد ظن و برچسپ قرار می گرفتند،و نه تنها به پرسش شان توجه نمی کردند بل می خواستند که از ایشان دوری نموده  منزوی شان سازند. جای داوری های فلسفی در کنش های انسان ما بعد تاریخ و  گسست های ما  از داشته هامان پر خالی است. ملت ها و فرهنگ هایکه با فلسفه به حیث یک نیاز خود برخورد کرده اند توانسته اند که دغدغه های کنونی خود را حل نمایند. در سرنوشت تاریخ  و فرهنگ شان کنون زدگی و اسارت فکر ابزاری دیده نمی شود. فلسفه تلاش و توانایی است که انسان را وا می دارد که خود معمور و سروش آوری خوشبختی های زندگی خود است.زیرا فلسفه را توانایی فهم همه چیز دانسته اند. انسان فلسفی انسان پرسشگر و شکاک است اما در پرسش ها خود به یک پاسخ اقناع نمی کند ذهنیت دریافت راه سومی و نگرش سومی دارد می خواهد دریچه نگاهی شکاکانه را داشته باشد تا به فهم اعتمادی و راستین برسد .از همین نظرگاه است که فلسفه گرایان و اربابان ذوق فلسفی گفته اند شک نفس استقرار تحقیق است. باید در همه پدیده های عقلی و معرفتی اول پرسش ها و دیدگاه ها را مطرح کرد تا نتایج پسین پذیرش چیستی آن معرفت و دیدگاه را دشوار نسازد.فلسفه به باور من چشم انداز های راستین را برای بودش انسان معیین می کند. نگاهی فلسفه  همیشه در رابطه به منی انسان و خودیی اوست. فلسفه می خواهد عنوان کند که حرف های می تواند راست و مفهومی باشد که بر خاسته  از منی راستین انسان باشد و بیان واقعی خویشتن او. از دیدگاه فلسفه، آدمی اگر از راز ها و برداشت ها جهان خودیی خود آگاه نباشد هر گونه حرف و برداشت که می زند مبتنی به آگاهی خودی نیست و دروغ است .تحلیل فلسفه این است در هر قلمروی که آدمی جسارت عمل به خرچ می دهد باید از منشا این اراده آگاهانه، چیزی را بداند.زیرا چنین آگاهی می تواند انسان را به سمت و سوی تعیین شده رهنمایی کند.در حقیقت این همان حقیقتی است که انسان های فلسفه گرا و اندیشه آفرین مسافرت  درونی نام کرده اند و سیر نفسانی به جهانی دورنی آدمی .برداشت فلسفی به باور من از داشته های تحلیلی اش این است که نگاه فلسفی مشخص می کند که آدمی یعنی انسان کشت زار پرسش ها وتوانمندیها است که در او پنهان است شاید دلایل متفاوت و سهل انگاری انسان،دوری او از خودیی خویش نقاب های شده باشد که او را ازین کشت زار بودن محروم ساخته است. زندگی با فلسفه در حقیقت برجسته و رسا به دلایل است که چگونه می شود که به آن کشت زار و قدرت های توانا در خود رسید. وسواسه های فلسفه وادار می سازد ما را تا پیرامون های ترک کنیم به متن های منوط به خود بیاندیشم . این دریافت و رهیافت ها را باپرسشگری و دیدی شکاکانه نسبت به خود و آنچه داریم می توانیم ایجاد کنیم.به باور من قدرت اندیشیدن در همه انسان ها وجود دارد. وهیچ انسان از توانایی ها فلسفی بیگانه نیست. برخی ها نمی داند که دارند گاهی فلسفی ترین روش  رامی افرینند. این بدان می ماند آدمی می تواند مس وجودی خود را از نتیجه ی تلاش ها و ریاضت های فکری به طلا تبدیل کند. انگیزه ها ی که در انسان است جز با فلسفه با دیگر پدیده ی معرفتی دیگر به چالش کشانده نمی شود. اینکه تا به حال ما در معرفت های که روزمره به کار می بندیم نتوانسته ایم سمت و سو خود را مشخص کنیم و دور نمای را بر خود برگزینیم بر می گردد به واقیعت که در روح تاریخ ما ن وجود دارد به همین دلیل است که دنیای همه آموزش دیدگان مان و خاصه گان جامعه مان یعنی دانشگاهی ها دنیای ارام و سکوت پذیر است. هیچگاه از نظرگاه یکی از انسان ها ،آنچه شده و درشرف رویداد است به نقد کشانده نشده است یا انسانی اندیشناک از تبار اندیشمندان دیگر بر نخواسته تا در باره ی تفاوت حرف بزند. و موج های کاذب را که همه چیز را الوده ساخته  اند به شناسایی بگیرد. و کسی نیامده است تا تکلیف بودن و ماندن خود را در ساحت اندیشه ی خود تعیین کند. فلسفه به دلیل کمرنگ بودن اش درفرهنگ و گرایش های پیسین فرهنگی ما به یک نوع افت ارزشی روبرو شده است. روی همین عامل مهم است که ما در ساحت های متفاوت دچار مشکل هستیم و هیچ ایده و تفکر در بخش های متفاوت در ما به گونه ی اساسی آن وجود نداشته است. تا افت های تاریخی فلسفه را جبران کند.

بنابرین هویت ما مجموعه ی داشته های تاریخی ما نیست. ما به دلیل گسست های تاریخی ما ن از داشته فکری در گذشته، امروزه دچار بی هویتی و عدم داشتن چتر فکری در قلمروی اندیشه و تفکر هستیم .روی این واقیعت تاریخی است که دیگر در سرزمین مولوی، مولوی های دیگر وجود ندارد.دیگر کسی مانند سنایی غزنوی  سیر نفسانی و سفر به درون معمایی انسان  را در سریع العباد من مبدا المیعاد نمی تواند تکرار کند و از خود در رابطه نفسی و روحانی انسان اثر رهنمایی را بجا بگذارد. یا از انواع عقل برای ما حرف بزند. اساسی ترین  انگیزه ایکه می تواند فلسفه و داشته های فکری را در ما زنده نگهدارد در حقیقت گرویدن به انگیخته های فلسفی است . فلسفه برای آدمها ها

گذشته به دلیل ارزشناک بود که انسان ها گذشته می دانستند که ریشه در چیستی ها و پرسش ها دارند  و راز ماندن و بودن شان در،یافت همه ی چیستی هاست.وپرسش های مطرح شده. عرفا و دانشمندان اهل عرفانی به این امر شناختی اتفاق نظر دارند که جهانی درونی آدمی برای دریافت و شناخت یک دریچه دارد وآن نگاهی فلسفی است. نگاه های فلسفه در رابطه به جهان انسان این است که انسان می تواند از مرتبه ی پایینی صعود و کمال را پیدا کند. در میان گروه های انسانی امروز نگاه های دیگر با سرشت بیگانه ی خود یک نوع قلمرو زدایی را بار آورده است. از ماشینزم تا کنون زدگی و ابزار شدن و پیرامونی شدن  تا از خود رفتگی همه و همه دلایل دوری انسان از لذت فلسفه و چشم انداز های معرفتی آنست. من درین نوشتار می خواهم عنوان کنم که چرا روش و طرز دید به قول مولوی نظرگاه ها محسوس نیستند چرا به چیستی اندیشه و تفکر پرداخته نمی شود و هر آدمی از اختیار جهان و روش نگرش های فلسفی خود بدور است. چرا اختیار اندیشدن در میان ما گم است. زیرا زنده بودن و مستتر شدن فلسفه زمانی مطرح است که به ان پرداخته شود.و به گونه ی مهم بدان توجه شود. اندیشه های فلسفه چهارچوپ بودش ارزشناک انسان را تشخیص می دهد و او را وادار می کند تا چگونگی راز بودن خود را دریابد. و بیگانگی ها را ترک کند .من های دروغین خود را دور اندازد و به خودیی خود برسد.انسان فلسفی در جستجوی حقیقت است می خواهد پله پله راه برود و معرفت معرفت را خود با عقل شهودی مشاهده کند.و دوباره به شک و نگاهی شکاکانه بر نگردد.و اصالت خود را دریابد .عادت فلسفه است که انسان را اختیاری اندیشیدن تحلیل گرا می بخشد و وادار می سازد که هیچ چیز را بدون شناخت ماهیتی آن نپذیرد.

در نبود فلسفه :

جای خالی تفکر و اندیشه های فلسفی  مشخص است که چه پیامد های دارد. اول آدمی در قلمروی باید باشد نمی تواند باشد دچاری روزمرگی و کنون زدگی می شود. راه می رود اما این راه رفتن اش به بی راهه ها می انجامد. دوم درین سفر آدمی نمی داند که ایا واقیعن با خودش همراه است یا دغدغه های پیرامونی او را فرا گرفته است.و او را به  نا کجا ها می برد. دوم جدا از بحران بودش فرد در چگونگی قلمروی خود. در داشتن پدیده های راستین دچار شک و پذیرش کاذب  می شود او اندیشه ها و بینش های را می پذیرد که اصالت مفهمومی و معنایی ندارند. و از حقیقت امر مفاهیم در زندگی خود دور خواهد شد. جدا ازینکه نبود فلسفه انسان را از ارزشهای خودی دور می کند بلکه نبودن اندیشه های فلسفه گرا ادمی بدون داشتن ابزار برای دریافت رازها هبوط خود است در بخش های دیگر او را به حیرت و گیچی سوق می دهد. در نبود فلسفه انسان در فضا بدون پرسش زندگی می کند همه چیز را بدون درنگ و اندیشیدن قبول می کند.در نبود فلسفه انسان نمی تواند افرینش گر متعالی و ایجادگر باشد.  ایجاد گری ها در حوزه ی فکر و اندیشه بستری فلسفی را می خواهد.البته هر نوع ایجادگری ها نه، بل انگیخته ها متعالی و تفاوت های متعالی ذهنی که انگیزه ی شور فکر و گرایش فکر را دردیگران زنده می کند. انسان برای دریافت حقیقت خود و راه های مربوط به واقیعت خود نیازمند فلسفه است چاره ی ندارد که این نیاز را جز با گرایش فلسفی جبران نکند.باید از سرچشمه ها ی معرفتی فلسفی هر کی را که  دغدغه خویشتن دارد نوشاکید. از سوی دیگر ما در غیاب فلسفه به تک راهی اندیشه و امر ذهنی روبرو هستیم . زیرا غیابت فلسفه  ما را تنها به یک برداشت و یک قرات اشنا می ساز در حالیکه بودش فلسفه می گوید حقیقت و هر مفهومی  دارای ویژگهای متنوع است .یعنی کثرت مفاهیم و تنوع پرسش وجود دارد.همین جاست که اندیشه ها فقط به تک برداشتی و پیرامونی شدن روبرو نمی شوند. بودش فلسفه ما را  بیدار می سازد که در متن مفاهیم  پرسش های فراوان وجود دارد و ادمی هر گونه راز را می تواند از لای پاسخ ها و قرات های فلسفی بدست بیاورد جدا از اشتراک فلسفه در همه چیز، ازین تعریف فلسفه ما به این فهم راستین نزدیک می شویم که تلاش فلسفه این است که همه چیز چیست و چگونگی حقیقت مبنای کدام معرفت است. و نهایت این امر چیست؟ فلسفه در بخش های دیگر زندگی و اموزه های بشر نقش گلیدی و حیاتی دارد.

نمی شود بدون فلسفه به دولت داری و تیوری شدن در ساختار های سیاسی رسید و اداره و دورنمایی پاسخ گو افرید. نمی شود بدون فلسفه عنوان کرد که ما محق هستیم در امر داشتن ازادی و اختیار. در کل نمی شود بدون داشتن فلسفه ادعایی حقانیت بودش کرد. زیرا جهان با گذشته ی فرهنگی و تاریخی در کازار تیوریها و نظرگاه ها هر خرده فرهنگ را،هر ملت را به چالش فرا خوانده است. بدون داشتن تیوری و دیدگاه فراگیر نمی شود بودن را تثبیت کرد  وخود را شناساند و این امر فکرو فلسفه ی نوین را طلب می کند. نیاز است احیا شودو تکلیف ما را مشخص کند.هنر در یافت و بدست آوردن کمال یک گذشته ی درخشان هم در راز و شوق گرایش آن ملت به فکر و اندیشه های بیدار گرایانه و فسلفه افرین بوده است. شجاعت فلسفه در برابر همه پدیده ها شجاعت یافتنی است می شود با چشم انداز های این شجاعت، اصالت همه چیز را دید و آن را دریافت اما این طلب دشوار باید با اندیشیدن و فکر کردن آغاز شود. تنها ازازین دریچه می شود آینده عدالت، ازادی، ساختار و مولفه های امر دموکراتیک  و زمینه های دموکراتیزه شدن یک فرهنگ را تعیین کرد. اینکه تاهنوز در باره ی ملت شدن، باید های ازادی محور،دولت داری،مراحل گذار به یکپارچی و گفتمان های ملی در سطوح گوناگون حتا تجربه ی حد اقلی نداریم  دلیل اش این است که ما از خط گرایش فلسفی  و انگیزه های پرسشی دور شده ایم. در نبود فلسفه ما جریان داریم اما بدون باید های لازمی مان. ما هستیم اما نمی دانیم که چگونه هستیم و در درکجا ها باید باشیم . هنگامیکه ازادی جوهر آدمی است پس نباید در غیاب فلسفه بسر برد زیرا تیوری و اندیشه ی ازادی نیازمند فلسفه است.و اموزه های انسان فلسفی.

برگشت:                          

مرگ فلسفه در ما به معنای این نیست که درما اندیشه ها و بینش های فلسفی وجود نداشته است بل عبارت از انگیزه های است که ما را به فراموشی ارزشهای خودمان کشانده است. ما نیاز داریم که نگاهی به داشته های خودمان و زمینه های که در دست داریم بیاندازیم . باید با گذشته ی که به رکود داده شده است تعامل آگاهانه کنیم و ارزش های فکری اندیشمندان خود را بازشناسی کنیم .بزرگان ما در بخش های فراوان دغدغه های ما را می توانند که حل سازند .زیرا فلسفه به گونه ی غنامندی آن در مولوی، عطار،ناصر خسرو، ابن سینا، البیرونی و فارابی بزرگ وجود دارد. ما نیاز داریم که خود ار از افت فکری و زوال که که ریشه در بی توجهی خودمان دارد نجات بدهیم و این مهم تنها با بازگشت و نگاهی تازه به داشته های گذشته مان بدست می آید. اندیشمندان که در اروپا و حوزه های فکری دیگر مشتریان خود را دارند و تا هنوز تعمق و دید بالای دیدگاه های انها ادامه دارد . همانگونه که سید افغانی دیدگاه و فلسفه ی احیاگری را عنوان کرد و اقبال اسرار خودی را ما باید برگشت به اصالت های فرهنگی را احیا کنیم تا فاصله و رکود تاریک را که عمر تاریخ را گورستانی ساخته است جبران کنیم. به مولوی و جهانی رازناک مولوی از چشم انداز های خود نگاه کنیم و خود را در بستری اندیشگی و بینشی او وفق بدهیم. ازتلاشی خود به دیدگاه او اشنا شویم. و همه داشته  های خود بازخوانی کنیم و نگاهی نقدگرایانه به سمت و سوی اندیشه ها شان حرکت کنیم. بازگشت و نگاهی نقدینگی در اروپا و کشور های غرب عادت تاریخی است . همه انانی که در انجا از شمار اندیشمندان بودند بار ها بازخوانی شده و از در پرویزن نقد کشانده شده اند. نکته ی ارزشمند از ریچارت رورتی است که گفته که هر کی می خواهد فردا راه را بدون هراسناکی طی کند باید اول راه های رفته را بشناسد و باید فهمید که چه کسانی رهروی این راه بوده اند.. در تاریخ ما یک جاده ی معین است که انرا اندیشمندان بزرگ مان رفته و از خود میراث برای اندیشه و تفکر باقی گذاشته اند اما کسی تا هنوز به آنها توجهی و درنگی نکرده است. تا بداند که انتهایی این سمت و سو به کجاست. و تا کجا این راه ادامه داشته است .و چه پیامی و اندیشه ی را این راه در خود دارد.به هر جال ما به سوی در حرکت هستیم که هیچ تعلق به ما ندارد برای راه آشنا نیاز است تا بازگشت  کنیم .بدون تردید امر بازگشت ما چشم اندازی است که ما را به خرد ورزی و اندیشناکی بودن می کشاند.

 پی نوشت ها :

 

1-    مولوی  جلالدین  مثنوی معنوی

2-    لاهوری  اقبال   اسرارخودی

3-    احمدی بابک   هرمونوتیک و ساختار

4-    ویلدورانت   لذت فلسفه

5-    شریعتی   ما و اقبال

6-    سروش عبدالکریم  مداراو مدیریت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 9:45  توسط Abdull manan  | 

نویسنده: شیوای شرق

شهروندان معترض

اعتراض هما نا نه گفتن  مردم در برابر عملکرد های دولت های استبدادی است .اعتراض ها از سوی مردم در قالب واکنش های متفاوت انجام می آید.از نافرمانی مدنی تا بایکوت عدم  شرکت در قلمروی اعمال قدرت دولت تا رفتن به زندان های به شکل دسته جمعی و همایش های خیابانی همه و همه اعتراض عنوان می شود. تمام سیاست یک جانبه و رعیت گرا را شهروندان با این عملکرد خود سمت و سو داده اند. بیان انتقادی و نه گفتن در برابر دولت ممیزه واقعی میان رعیت بودن و شهروند بودن است. شهروندان معترض آنانی اند که فاصله های شوم و تاریکنا های رعیتی بودن  را طی کرده اند و خود به مدارج کمال حقوق سیاسی رسانیده اند.

مبحث اعتراض عمومن در جامعه های بار می آید که شهروندان و حکومت شوندگان آن جامعه  در فرایند آگاهی قرار دارند بر مبنای آگاهی که از چگونگی  سنجش  ارزش خود بر ساختار دولت و نهاد مسوول دارند  به دولت از دید انتقادی می نگرند. آنچه مهم و ارزشمند است این است که اعتراض به عنوان قوه ی مردمی از نشانی مردم در تزلزل کردن پایه های دولت را به لرزه درمی آورد و انرا وادار به پذیرش دیدگاه ها و نیازمندیها خود می سازند. شهروند معترض همان شهروند آگاه و جسوری است که می تواند با بالا کردن صدای خود به آزادی های واقعی اش برسد. قدرت تصمیم گیری و اندیشیدن در دست خود این گونه شهروند است. این زمینه را نظریه بررسی سیر اندیشه های مردمی نشان می دهد که به گونه فعال و تاثیر گذار آن از نتیجه ی  توسعه فرهنگ شهروند گرا و قانون مدار به میان می آید. عموما در جامعه های حرف و دمی از سنجش انسان مدار برای انسان ها آن جامعه زده می شود که در آن جامعه . فرهنگ  و سیاست مبنای تقسیم عدالت شمرده می شود و مولفه ی قدرت ریشه در ارزشهای اخلاقی آن جامعه دارد. به صورت عملگرایانه ی آن اعتراض شهروندان به عنوان تاثیر بالقوه در برابر هر ساختار رعیت گرا تحول آفرین و فایده مند است.

شهروندی و معیار های جهانی آن مدیون تلاش های اندیشمندان بزرگ و عصر های بیدارگرایانه ی همه یی جهانیان است و انسان که امروز از سکوی شهروندی، خود را در برابر همه چیز دارای صلاحیت می داند و همه حقوق اش تعریف شده و مشخص است  فراورد تلاش های است مجموعه بزرگ اندیشمندان برای آنها اندیشده است. شهروند و معیار های شهروندی به گونه ی اساسی در تاریخ معاصر جهان پدیدار گشت و برای هر انسان در چهارچوب قوانین و کنواسیون های جهانی فرصت ها و زمینه های معیین گردید که از تکلیف انسان کاسته است.

حق اعتراض در برابر نادیده انگاشتن حق انسانی یک شهروند  دستآورد مقاومت گری ها و ایستادگی ها آنانی است که در گذشته با متحمل شدن دشواری ها و حق تلفی ها زمینه ی احقاق خود در فلسفه ی سیاست نهادینه کردند. بودش انسان بر مبنای قرار داد های جهانی امروز تجربه ی ساختار ها و نظام های بوده  مه مورد نقد و نظر مبارزین راه ازادی و حق خواهان بوده همیشه در برابر صخره های نابرابری با استدلال و اعتراض خود بر خلاف جریان دولت های سرکوبگر حرکت می کردند و خود را در پیشگاه تاریخ عنوان می کردند. شهروند متعرض کسی است همه یی ارزشهای شهروندی و مسوولیت های خود را درک کرده  همگام و همسو قانون و اسناد معیاری جامعه راه می رود و با وجود تفاوت های هویتی برابری دیگران در برابر خود می پذیرد و نگاه اش به دولت به عنوان دستگاه مسوول است. هیچ گاه از محدوده ی ارزش های خود عدول نمی کند و خود را در ساختار دولت سهیم و محق می داند.

بیشترین دیدگاه ها در باره ی  شهروندی در ساختار های  مردمگرا و مدنی سالار پذیرفتنی است. از فلسفه ی وحودی ساختار های مردمی پیداست در برابر تک تک شهروندان خود پاسخگوست. همه چیز این ساختار های ربط مستقیم به شهروندان دارد و هر شهروند از منزلت انسانی و کرامت متعالی برخوردار است. شهروندان معترض همانگونه ایکه از نام  شان پیداست اهل بی تفاوتی و سکوت نیستند ویژگی نظارت کاکرد های دولت را دارند در صورت اعمال بی رحمانه ی خواسته های تک روانه ی نظام اعتراض می کنند و در برابر ساختار آشفته می شوند و دولت را زیر سانسور می گیرند تا از موازنه های انسانی و حقوقی شان پا فراتر نگذارد. هر شهروند در برابر سرپیچی ها دولت به مثابه  نیرو فشار و برانداز شمرده می شود. نفس برگزاری ها و دیگر شدن ساختار ها در هر دوره ی نمایندگی ازین نیرو می کند در هر نظام که به میان می آید شهرون و مجموع شهروندان نقش حیاتی و موثر دارند. رای و جایگاه یک شهروند به دلیل مهم و حیاتی قلمداد می شود که یک رای و اعمال یک کارت رای دهی یک شهروند در انتخابات سرنوشت ساز است  به گونه ی نمونه در نتایج برابر انتخاباتی یعنی 50 % در برابر 50% قرار گیرد یک رای می تواند این موازنه را برهم زند  مفهوم انتخابات را عوض کند.

اینجاست که در چشم انداز های دموکراسی انسان مفهوم متعالی و سکوی ارزشمند شهروندی خود را دارد.و حق اعتراض بر بی توجهی های دولت را .شهروندان معترض همانا رسیدگان کمال ارزشهای مدنی و سیاسی هستند و ازین کمال  به نفع خود استفاده می کنند. و در برابرشان دولت تعهد دارد تا همه یی حقوق شان را مراعات نماید.انسان های معترض در برابر دولت و اعمال قدرت دولتی به گفته ژان ژاک روسو در همه جا آزاد اما بسته در زنجیر هستند.درآمد تفسیری به این گفته این است که هرکی می تواند در داخل یک سری اصول و موازینه های شهروندی ازاد باشد. فلسفه ی ازادی هم از دیدگاه اندیشه ورزان سیاسی به گونه است که ازادی یعنی بودش مطلوب بر مبنای ارزشهای که انسان دوست دارد به شرط اینکه این اختیار به آزادی دیگران صدمه وارید نکند. شهروند معترض در صورت  پایمال شدن این ارزشها حق اعتراض را دارد وساختار را که به ارزشهای احترام نگذاشته نقد کند. تفاوت شهروند با رعیت که با اختیار گوسفند است درین امر نهفته است که او دارنده ی  مجموعه حقوقی است که قدرت اعمال آنرا دارد.و از قدرت و ازادی صیانت  آن برخور دار است. تفاوت های عمده در میان رعیت بودن و اختیار رعیتی تا شهروند بودن و حق شهروندی در زمینه های است تعریف شده و شناخته شده می باشد.اختیار تعیین محدوده ی ارزشهای شهروند در قلمرو قانون است و از رعیت در قلمرو ی  نظام های استبداد گرا و غیر دموکراتیک. اندیشه ی  رعیت گرایی معمولن در دولت های عقب گرا و واپسگرا وجود دارد وازتفکرمدرن شهروند باور در ساختار های دموکرات و خردمحور. شهروند عامل تعیین دورنما های سرنوشت خود را در اخیتار دارد و با درک عوامل استیبداد در برابر قانون انحصار آفرین و زمینه های استبداد آور.شهروندی معیاری است که رای یک انسان بستگی به آینده اوست.اما در در رعیتی رای و اختیار فرد یا انسان مورد نظر نیست. خاستگاه احقاق حقوق فرد و یا انسان در نوع رعیتی ساختار ارباب رعیتی است.و حکومت نا مشروع .نظریه ی فردیت ازاد و آزادی فردی در غر ب هم فرایند ساختار های بوده بر میل و بر مبنای دیدگاه شهروندان به میان آمده است.رعیت از چنین امتیاز در نظرگاه دولت برخوردار نیست.عموما کسانی رعیتی بودن را می پذیرند که در عدم آگاهی حقوق اساسی و مدنی خود بسر می برند.من بر خلاف افلاتون گه بردگی را وابسته به ذهنیت و جوهر برده می دانست و عنوان می کرد بردگان برده امده اند و عامل بردگی هم برایشان بردگی بودن شان است حرف می زنم، باور من این است که عدم آگاهی دلیل عمده بردگی انسان های می شود و در بسا موارد دوام بدون تزلزل ساختار های عقب گرا و واپس اندیش.زیرا لابویتی در کتاب بردگی اختیاری خود می نویسد که بردگی را با دگرگون سازی ذهنیت بردگی می شود عوض کرد دیدگاه لابویتی این است کارکرد های ساختار های دیکتاتور و تیرانی برده ها را به بردگی کشانده است نه نفس خودیی بردگان.. از ین حرف هویداست که  عنصر آگاهی می تواند رعیت را شهروند و برده را ازاده سازد.و او را به مقام و منزلت انسانی اش برساند.به رهر حال انچه که مورد نظر مه است رسیدن به معراج های ارزشمند انسانمداری و توجه به حق اعتراض شهروندان است.رعیت از داشتن حق سهم گیری در ساختار،حق بیان،حق مخالفت بر نوعیت نظام و ارزشهای منوط بر منزلت انسانی برخوردارنیست برعکس این ایده ها در داشتن امتیاز شهروندی بودن وجود دارد. در ساختار های مردمگرا و خردمحور منزلت انسان مورد نظر است .شهروند معترض هنگامیکه می بیند نگاهی ساختار بر وضیعت او عادلانه نیست بنابرین در نفس اعتراض خود محق است.و در بسا کشور ها اعتراض ها اثرخود را در سمت و سو یابی دولت گذاشته است دولت ها که خود را متعد ارزشهای شهروندی قلمداد کرده اند بر چگونگی اعتراض ها شهروندان عطف توجه دارند.و حتا رهراس از برانداز شدن ساختار خود دارند.بنابر این واقیعت، عمده ترین مسله این است که اختیار و آینده ی دولت های در دست و فراینده عمل های شهروند های معترض است. دولت و ساختار که بر مبنای دیدگاه و نظریات شهروندان عمل می کند در حقیقت دولت است که در طرز فکر شهروندان زندگی می کند و خود را متعهد می داند.شهروندان معترض بیشتر در نظام های که خود را پایبند و مدنی سالار می دانند از اقتدار مدنی برخوردار هستند.اقتدار مدنی همان قدرت اعتراض یی است شهروندان در برابر بی تفاوتی و سهل انگاری دورلت به کار می گیرند.نا گفته نباید گذاشت که اعتراض در بستر ارزشهای مدنی و فرهنگ تساهل گرا و مسامحه پذیر.در افعانستان کم کم ارزشهای شهروندی در حال توسعه و گسترش است زیرا آزادی بیان و زمینه های کم مایه یی مدنی که شکل گرفته، راه را برای به کف آوردن فرهنگ نهادینه شدن ارزشهای شهروندی هموار کرده است که با توسعه دادن ارزشهای خردی و انسان مدار می شود به این مدارج رسید.ما برای داشتن فرصت های مردمی  در روزگار فعلی ما موجودیت شهروندان معترض را به خیر و توسعه ی پایه های ساختار سیاسی می دانیم .توجه شهروندان به کارکرد های دولت و مانع شدن دولت از خلاف کاری  می تواند عدالت را نهادینه کند.ما به حیث شهروند فرایند  برنامه های دولت را مورد نظر داشته باشیم و از اعتراض مدنی خود به مثابه ی نیرویی بالقوه استفاده کنیم. شهروندان معترض خطر برزگ در برابر ساختار های تک رو و غیر دموکراتیک قلمداد می شود.شهرواند معترض حیات دموکراسی و نیرو بالنده ی نهادینه شدن ارزشهای جمعی است.شهروندان معترض در حقیقت با صلاحیت مدنی  بازدارنده  کج روی ها ساختار های سیاسی هستند در جامعه ی ما بردولت موضع گرفتن و دولت را بر امر مردمی وادار کردند عدالت را نهادینه و مردم به کمال برابر می رساند. من امید وارم پس از رسیدن به مدارج انسانی  ارزشهای مدنی و داشتن فرصت های شهروندی در امر مهار سازی خلاف های دولت کارا و موثر بار بیاییم .تا با داشتن قدرت مدنی و اتخاد تصامیم ملی به گونه ی نیرو بازدارنده در برابر دولت سبز کنیم.و از فرصت سوزی ها و مردم ستیزی ها جلوگیری کنیم.شهروندان معترض از نیاز های جدی جامعه های رو بر توسعه و ارزشهای دموکراتیک است  مبنای مشروعیت و اقتدار مردمی در کشور های پسا منازعه منوط بر نوعیت واکنش و استفاده اقتدار مدنی شهروندان است. شهروندان معترض مجموعه مقتدر و تسلیم ناپذیرو عدالت خواهی هستند که همیشه از منظرگاه مردم  و خواستگاه خودشان از دولت پاسخ خواهی می کنند.. پرسش های حق طلبانه را برای دولت مطرح می کنند و در صورت بی تفاوتی دولت در برابر مردم و شهروندان معترض اعمال قدرت مدنی کرده دولت را وادار به تغیر ماهیت می کنند.جای شهروندان آگاه و معترض پرسشگرو پاسخ طلب در کشور ما خالی است و پیدایی این ارزش، ما را به آینده ی با عدالت و پدیدار شدن دولت پاسخگو امید وار می سازد. اعتراض و استفاده از اقتدار مدنی نیازتیوری  دولت های  نوتجربه و دموکراسی خواه است .ساختار نظام های مردمی و ملی در جامعه های توسعه یافته نشان داده که از موجودیت شهروندان معترض به کمال رسیده اند و توانسته اند دولت مطلوب را به مردم شان بار بیاورند.اگر مردم ما  خواهان داشتن فرصت های برابر هستند باید در فرهنگ  بی تفاوتی را دور بسازند و خود را در متن دولت جا بزند و دولت را وادار به پاسخوگویی و مسوولیت پذیری نمایند.از یاد نباید برد که دولت همراه با شهروندان معترض دولت حرف شنو و حساب ده است زیرا اقتدار مدنی شهروندان معترض خطر پایان هر دولت سرکش قلمداد می شود.و نیرو دگرگون ساز مبانی قدرت.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 9:38  توسط Abdull manan  | 

 

نویسنده :  شیوای شرق

اشراف به دموکراسی

این بحث را با بیان فشرده از ارزشهای مردمی باید آغاز کرد. ارزشهای مردمی در حقیقت پایبندی نظام بر مبنای مولفه های عدالت گرا و برابری است.که زیربنا توسعه ی حقوق شهروندی را در ساختار یک دولت نهادینه می کند. جامعه شناسان سیاسی مردم و ارزشهای وابسته به مردم را اساس و ریشه مشروعیت دولت های دموکراتیک تعریف کرده اند.و کاراترین عنصر در امر توسعه و پایداری یک نظام را توجه دولت بر خواسته های مردمی تلقی کرده اند. ارزشهای مردمی در صورت تحقق و نهادینه شدن در امر زودودن تمامیت خواهی و تک روی و انحصار اقتدار از کارا ترین زمینه به شمار می رود. همیشه ویژگی دولت ها ی متعهد عطف نگرش و میل به ارزشهای مردمی است. یعنی مبنای مشروعیت و پذیرش هر دولت وابسته به نوعیت پرداخت آن نظام به نیاز های مردم می باشد. دولت ها و ساختار های که در امر نهادینه سازی ارزشهای شهروندی و انسانی دولت شوندگان توجه می کنند دولت های مطلوب قلمداد می شوند.و متعهد به امر دموکراتیک.اما ارزش شناسی و دریافت جایگاه مردم در چهارچوب نظام های حاکم در کشور های پیرامونی  همیشه بدور از سازواره های خردی و رو به میل دموکراتیک می باشد. به همان پیمانه ایکه ارزشهای توسعه طلب و خرد مدار در جهان سوم نوپاست نقش مردم هم در اداره و ساختار اقتداری اندک است. اما آنچه که من درین نوشتار می خواهم عنوان کنم این است که وضعیت حضور مردم با چنین ویژگهایی، پایدار و دایمی نیست. یعنی آینده نهفته در تصمیم مردم است اما نیازمند آگاهی فراگیر و همه نگر در سطوح گوناگون آن. زیرا فرایند آگاهی از حقوق مدنی و شهروندی می تواند اقتدار و قدرت زوال ناپذیر را به بار آورد.

مردم می توانند با آگهی از روند کنونی و اتخاذ اراده ی ملی خود فاعل سرنوشت و بخت خویش شوند. و ارزشهای مدنی و شهروند گرا را نهادینه کنند.دموکراسی هم با اشتراک و سهم گیری مردم درسیاست مجال می یابد. آنچه که مهم و حیاتی است تفسیر ارزشهای و ساختار های مشارکت پذیر است . همانگونه ایکه افراد غیر دموکراتیک ملی گرا و مردم گرا نمی توانند باشند. مشارکت هم در ساختار های سنتی تک گرا به میان نمی آمد. برای نهادینه شدن و عملی شدن ارزشهای مردمی در متن سیاست و دولت باید زیر عنوان مشارکت امر نیازی توسعه ارزشهای مشارکتی و تکثر گرا  انداموار خود را آماده سازد.مردم در ساختار یک نظام به مثابه ی روح در بدن ارزشناک است در تاریخ سیاست های تک رو و دیکتاتورگرا ساختار بدور از مردم را ستمگرا و عدالت گریز خوانده اند و از چشم انداز تاریخی آینده یی این نوع ساختار ها محتوم بر شکست بوده است. بشری که امروز به نهادینه سازی انواع و شکل های دموکراسی میل دارد و در راستای بدست آوردن آن قربانی بزرگ را داده است دلیل اش این است.دیگر نمی خواهد متهم تاریخ قرار گیرد. گرایش به مشارکت و ارزشهای مردمگرایی فرایند تلاش های خردی و عقلانی انسان های در ادوار تاریخ جهانی است که امروز می تواند آینده با اعتماد و صیانت شده را برای انسان امروز بارآرد. همه یی ملت های جهان امروز این ارزش را پذیرفته اند و در راستای نگهداری آن کوشا هستند. اقتدار دموکراسی ریشه در حوزه ی عمومی دارد که هما نا نضج گرفته از خرد جمعی است. مبنا دانستن مردم در شمایل قدرت و اقتدار راستین، دموکراسی را به دایره المعارف عدالت خواهانه ی مردمی مبدل کرده است. نباید از یاد برد که ساختار دموکراسی مطابق به ویژگیهای بومی هر سرزمین متفاوت است. تنوع فرهنگی و روح تاریخی هر قلمرو می تواند برای خود نوع دموکراسی را انتخاب کند. اما این امر در بعضی از کشور های مورد بحث است.نه در همه قلمرو های دیگر.آنچه می تواند در امر پیدایش قدرت مردمی و شجاعت مردمی میدان و مجال آسیب ناپذیر را فراهم کند در حقیقت همین ارزشهای مدرن و تجربه ی مردمی شدن قدرت است که ما در آستانه ی پذیرش آن در کشور خود قرار داریم. ساختار های نظام های سیاسی در همه جا نشان داده که مردم می تواند عامل تعیین سمت و سو های قدرت باشند.تقدیر قدرت سیاسی در ساختار های مشارکت پذیر و دموکراسی گرا در دست مردم است. مولفه هادر ساختار های عدالت پسند و مردم گرا مبنای خرد و عقلانیت سیاسی دارد. با این پیش درآمد می خواهم به شناسایی قدرت مردم در آینده ی سیاسی افغانستان بپردازم. انچه که مایه ی مردمی شدن قدرت به شمار می رود موجودیت موج های رو به توسعه ی گرایش مردم به مولفه های دموکراتیک و مردم گراست. مردم ما در دو بار برگزاری انتخابات نشان دادند که با بهای انگشتان خود و خطر های بزرگ می خواهند زمینه های قدرت مدنی را برای آینده ها شان بیافرینند. انتخابات که خود از رکن های مهم و سازنده ی دموکراسی است توانست آغوش مردمی را برای خود باز کند.هوای تازه ی ارزشهای مردمی در ماهیت ساختار سیاسی افغانستان چنان به وزیدن آغاز کرده که مردم اینک می دانند که چگونه اراده کنند و در نظام سهم بگیرند. ما به چشم انداز های که مظهر خرد باورانه و ارزشهای عقل گرایانه دارد امید وار هستیم. مردم ما امروز نهال نو پا ارزشهای ملی را برای دورنمای تاریخ شان پرورش می دهند. مردم در گذشته در متن اراده سازی ها و تصمیم گیریها سهیم نبودند.نگاه به حق و حقوق شهروندی انسان گذشته ی مبنای تکلیف گرایانه داشت نه شهروند محور یعنی انسان دیروز انسان مکلف بود  نه محق.در حالیکه که در فرایند ساختار های مردمی انسان بر اساس برابری ارزشهای انسان مدار خود تعریف می شود و او را صلاحیت نگرش وپرسش های عدالت خواهانه می دهد. و آینده ی سیاسی او را بر مبنای خرد و ارزشهای انسانی اش تضمین می کند. در ساختار های این گونه یی دولت به عنوان یک دستگاه در برابر خواست ها و نیاز های مشترکین خود پاسخگو و مسوولیت بدوش است.  قدرت دارای مبنای مردمی است. خرد همگانی ،تنوع وکثرت گرایی از ویژگهای این گونه ساختار است.آنچه در ماهیت این نوع ساختار وجود دارد مولفه مشارکت و سهم داشتن مردم در قدرت است. البته مشارکت در مفهوم حضور مردم در ماهیت نظام و دادن صلاحیت به مردم می تواند تعریف شود. یعنی قدرت رده ی واحد ندارد بل به رده های مردمی تقسیم می شود.و همه یی مردم از اقتدار بودن در ماهیت قدرت برخوردار هستند. مفهوم مشارکت بیشتر از طرف شهروندان مبتنی بر نتایج  فعال نهاد های مدنی و شهرونداگرا عنوان می شود و با بدست آمدن زمینه های عادلانه قدرت تحقق می پذیرد.نفس قدرت در ساختار های مشارکت پذیر مبنای مشروع دارد و همان اراده و فعالیعت مردمی است که مشارکت را ببارآورده است. مشارکت سیاسی راه حل مهم و اساسی برای بخشبندی قدرت به مردم و هویت های متفاوت سیاسی شمرده می شود.راه رسیدن به مدنی شدن اقتدارهم از مشارکت می تواند بدست اید.مشارکت بستر تحقق ارزشهای متفاوت و برابرساز همه هویت های دیگر است. در صورت مشارکت مردم و نیرو های سیاسی تک روی و استفاده ی فردی از اقتدار سیاسی کاهش یافته و تصمیم گیرنده عمومی مشارکین قدرت است.مشارکت سیاسی را تا هنوز دموکراسی نو پا و جامعه در حال شدن ما هم تجربه نکرده و ادعای این پدیده ی مهم وعادلانه ساز قدرت هم از نشانی نهاد های مخالف دولتی هم شمول گرایانه مطرح نشده و درمیان مردم به عنوان زمینه ی بخش سازی عادلانه ی قدرت شناختانده نشده است  اما با وجود این همه برداشت ها باید گفت که . در صورت دگرگون شدن فضاء سیاسی و میدان یافتن موج های مشارکتی در قدرت سیاسی ما می توانیم شاهد کامروایی مردم از آینده ی خودشان  برای خودشان باشیم نه یک جمع اقتدار گرا. رسانه ها تحولات فراوان ادبیات سیاسی و توسعه مخاطب یابی سیاست به عنوان مهم ترین ارزش حیاتی همه زمینه ساز اینده ی که مردم در آن همه کاره است.

به همین اساس است که من ادعا دارم که آینده در دست ماست یعنی ما داریم به سمت و سویی زمینه های مردمی شدن قدرت درحرکت هستیم.با تجربه کردن ارزشهای مردمی در سیاست می توانیم زمینه ی مشارکت فعال مردم را در قدرت بدست بیاورم یعنی می شود بدانجا رسید وشاهد آرما ن شهر مردمی در ساختار قدرت بود.مشارکت  سنتی سیاسی می تواند پدیده های ناب و مردم ستیز را نابود کند. مولفه های مردمی قدرت و نهادینه شدن مشارکت دربرابر استفاده ها تک روانه از قدرت و مبنای سنتی قدرت ارزشمند ترین زمینه به شمار می روند. مبتنی بر پیامی تاریخی از سیاست ها کشورهای مردم گرا و دموکراسی گرا باید گفت: ارزشهای که امروز دموکراسی را جهان شمول ساخته و به آرمان شهر انسانی مبدل کرده عبارت از مردم در متن قدرت به گونه ی فعال و قدرت بر مبنای اراده ی مردمی. که در کل تفسیر از مشارکت را می رساند.تفاوت قدرت سنتی و تک رو با قدرت های مشارکت پذیر در مبناهای قدرتی است. در ساختار های تک رو یک گروه بدور از حوزه ی عمومی و خرد جمعی اعمال قدرت می کنند بر مردم و در ساختار های مشارکت پذیر و مردم گرا، همه یی مردم بر همه یی مردم غالب است و همه کاره تمام شهروندان است. اعمال کنندگان قدرت در برابر همه یی شهروندان مسوولیت دارند و پاسخگو می باشند. ساختار های غیر مردمی تنها اعمال کننده ی سیاست های که بر میل و خواست خودشان است نه مردم.اینجاست که دموکراسی برای گریز از چنین آفت مشارکت واقعی را به عنوان زمینه ی کار ساز معرفی می کند.این زمینه با سهم گیری آگاهانه ی مردم تحقق می یابد. ما اگر برای اینکه بتوانیم با وجود داشتن تفاوت های هویتی برابر باشیم چاره ی جز پذیرش مشارکت و اقدام به عملی شدن مشارکت نداریم. ساختار بعدی دولت باید های مهم خود را درین مولفه ها معنا کند و آنرا بپذیرد.مردم ما نباید به این اندیشه باشند که تنها با رای دادن در پروسه ی انتخابات سهم خود را ادا نمودند.بل سهم و دخالت خود را در فرایند رای دادن و ساختار به میان آمده عملن داشته باشند. مفهموم مشارکت به گونه ی درست و واقعی آن در حقیقت نهادینه شدن ارزشها و خواسته های مردمی در قدرت است.دولت بعدی باید عدم مشارکت مردم را در ماهیت خود جبران کند. پایه های اساسی نظام مردمگرا را رعایت کند و خود را متعهد به مولفه های سازنده دموکراسی بداند. مردم ما باید بداند که تنها ترین راه عملی شدن و احترام به رای شان،میزان مشارکت و مردمی بودن ساختار است.شیوه ی مردمی شدن دولت هم در اشراف مردم از ماهیت  ارزشهای دموکراسی نهفته است.یعنی زمانی ساختار سیاسی مظهر عادلانه ترین نوع نظام  است که پذیرفته گان دموکراسی به ارزشمندی مولفه های دموکراسی اشراف داشته باشند. و آگاهانه امر دموکراسی را پذیرفته باشند.و قدرت تصمیم گیری و پرسش گری را از مسوولین دارا باشند. چون معلوم است فرایند دموکراسی هایی که مردم پس از اشراف به مولفه های آن می گرایند.  ساختار مردمی، عدالت محورو قدرت مشارکتی را  به گونه ی عادلانه ی آن برای مردم بار می آورد که امید است تجربه ی مردم ما و گرایش ما به زمینه های دموکراتیک ارزشهای انسان باورانه را نهادینه کند و برایند مشارکت ما در جریان انتخابات پایان تک روی ها و تمامیت خواهی را اعلام کند. تا مردم در نتیجه ی مشارکت شان خود را صاحب سرنوشت و آینده های خود بینند و تاریخ فردا ها را از استبداد و خودکامگی به کانون ارزشهای مردمی و مشارکت گرا مبدل سازند.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 9:36  توسط Abdull manan  | 

مهر سکوت دولت در برابر پرونده ی حنرال دوستم

 

برخی ها تا هنوز بدین باورند که  موقف جنرال دوستم به حیث  چهره ی شاخص قومی در کشور نامعلوم است . این گمانه زنی ها در حالیست که باراک اوباما رییس جمهوری امریکا خواهان بررسی پرونده ی جنایات جنگی اقای دوستم شده است با آنکه اقای دوستم این  اتهام را رد کرده است اما نگرش در مورد موقف دولت وجود دارد که گویا دولت مهرسکوت به لب زده درین زمینه هیچ موقف ندارد. دولت افغانستان می خواهد که موقف محافظه کارانه داشته باشد تا مبادا ارباب فرمان از کاخ سفید براشفته شود. هر چند دولت می خواهد ازین  مهرزدن ها  و سکوت خود توجه جامعه جهانی و امریکا را بدست بیاورد و در باره ی اقای دوستم حرفی بیان نکند . اما بخت دولت افغانستان چیزی دیگر شده  تقدیر این دولت  را اینگونه سکوت گرایی ها نمی تواند تازه سازد. جامعه جهانی سمت و سوی گریز از دولت را پیش از پیش تعیین کرده و با اعتماد گام بر داشته است و آن اینکه دیگر اقای کرزی در چشم اندازها آرمان شهر جامعه ی جهانی به ویژه امریکا دیده نخواهد شد. پرونده ی آقای دوستم به قوغ آتشین می ماند که آقای کرزی در داشتن آن تردد دارد.زیرا داشتن چنین کسی در ساختار دولت  به قهر آقای اوباما می انجامد و جامعه ی جهانی را برآشفته می سازد از سوی دیگر آقای کرزی  بدون کدام درنگ به پرونده ی آقای دوستم او را پذیرفته حتا آمدن دوستم در کنار اش او را امید وار ساخته بود که برنده ی کارزار انتخاباتی است . حالا بخت سازش های سیاسی را اراده ی پسین رییس جمهور امریکا  عوض کرده به همین دلیل است دولت اقای دوستم را در میانه راه رها کرده  و جدی واکنش نشان نداده است. پرسش که مطرح می شود  این است که اقای دوستم به کدامین موقف تعلق خواهد گرفت. آیا با اقای کرزی همسو خواهد بود یا اینکه مهرسکوت دولت در برابر گفته های اقای اوباما  به اقای دوستم انگیزه ی ایجاد تصمیم دیگر خواهد داد. به هر حال تا هنوز از طرف دولت این امر اشکار نشده است که با وجودیکه جنرال دوستم مرود پرسش دولت امریکاست پذیرفته می شود یا نه ؟ این مهم  بستگی به تصمیم آگاهانه ی آقای دوستم دارد که چگونه باید  دورنمای بخت خود را تعیین کند. پرسش دیگر این است که بی اعتنایی دولت در برابر سرنوشت سیاسی اقای دوستم ایا زنگ خطر به دیگر چهره های شاخص قومی نیست. که مبادا فردا بیانیه ی دیگری  رییس جمهور امریکا  کسانی دیگر را به دام تنیده شده ی اسیر سازد. و این بی اعتنایی دولت دوباره به آنان تکرار شود. زیرا تاهنوز معلوم نیست این آخرین حرف و تصمیم اقای اوباما در باره اطرافیان کرزی است. به هر صورت سکوت دولت دربرابر سرنوشت اقای دوستم نشان دهنده ی این امر است که اقای دوستم  ازاعتماد فعال دولت در باره خود برخوردار نیست. شاید اقای دوستم سکوت دولت را پس از بیانیه ی اقای اوباما دانسته باشد که بخت او به کجا ها روان است از دید من هنوز دیو را در خم جا نکرده اند.آقای دوستم می تواند تصمیم بگیرد و فرجام بخت خود را خود رقم بزند. هنوز فردا در راه است و انتخابات ریاست جمهوری در حال رسیدن .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 17:43  توسط Abdull manan  | 

اتخابات شانس برای رهایی

 

جامعه افغانستانی دومین بارست که یکی از مولفه های ارزشمند دموکراسی را تجربه می کند. مبحث گزینش نوعیت نظام دموکراسی در کشور های جهان پیرامونی از مباحث پیچده و دشوار است اما تیوری تشخص در انواع ارزشهای مردمی و میدان دادن به خواسته های مردمی  هر جامعه و هر ساختار را وا می دارد که مولفه های مردمی و خردی را بپذیرد.بدون تردید که جهانی که شگفتی های تمدن چندین هزار ساله ی بشر آنرا فرا گرفته نیاز مند ساختار های نوین می باشد یکی از فرآورد های خردسیاسی بشر در تاریخ نوع و ساختار دموکراسی است. ذاتیت و چگونگی دموکراسی وابسته به عناصری است که درآن وجود دارد. مولفه های ارزشمند دموکراسی را دیدگاه پردازان سیاسی در حول چند ارزش تعریف کرده اند. مبانی اصلی ساختار دموکراسی عبارت است از حق مشارکت هویت در ساختار سیاسی، تبین ومحقق سازی ارزش های شهروندی یعنی شهروند مداری. عنصر حقوق بشری، انتخابات،آزادی بیان و عدالت اجتماعی . تمام این سازندگی های ساختاردموکراسی را هر جامعه و هر ساختار می پذیرد اما باید های اختیاری این مکانیزم بستگی به رشد و توسعه ی فرهنگی آن جامعه دارد. جامعه شناسان بدین باورند که فرهنگ و ارزشهای بومی در نوعیت گزینش نظام و ساختار نقش کلیدی دارند یعنی دموکراسی بدون تاثیر پذیری از دیرینگی فرهنگی نمی تواند مجال توسعه پیدا کند. دموکراسی در حال رشد جامعه ما نیز به این مهم تاریخی روبروست فرهنگ و ارزشمندیهای پذیرفته شده ای ما نیز برای آن لایه تعیین خواهدکرد. به هر حال اگر دموکراسی را همان میدان دادن به مردم، قدرت دادن یا مشارکت مردمی بدانیم و مردم را محور مشارکت و اختیار سیاست و قدرت مدنی . باید این مهم را پذیرفت و بدان توجه کرد. انتخابات پیشروی مردم ما یکی ازین های فرصت هاست. مردم درین میدان محور اراده و اختیار است.همه شهروندان می توانند از امکان مساوی مشارکت استفاده کنند. شرف و ارزش دموکراسی نهفته در این است که به شهروندان نگاهی یکسان دارد. و همه را در چتر اختیار و تصمیم گیری مساوی نگهبانی می کند. ما باید ازین آگاهی برخوردار باشیم که سهم ما در بستر و زمینه های دموکراسی مساوی است. باید ازین سهم پذیری ها و داری ها درست استفاده کنیم و خود رای و دیدگاه خود را به ثمر برسانیم .

شجاعت مشارکت مردم در امکانات دموکراسی وجود دارد هر کی می تواند ازین شجاعت استفاده کند. هویت در نزد مولفه های دموکراسی همان محور انسان بودن و محق بودن است. انسان از دیدگاه ارزشهای دموکراسی ازهر تبار و نژادیکه باشد دارای ارزش و اختیار است .و این اختیار در دست و سلطه هیچ نیرو قرار ندارد. باورهای این بستر این است که همه چیز مردم است و مردم دارنده ی اختیار است. همه چیزی دموکراسی شهروندمداری و محق دانستن همه انسهاست. همه باید این چشم انداز های را باید بدانند که مخاطب دموکراسی شهروندان است. اینجاست که قدرت در دست مردم است. و مردم است که سرنوشت خود را تعیین می کنند هر رای به مثابه ی خشتی سات که کاخ انسانی عدالت را اباد می سازد و ستون این کاخ همانا عدالت و برابری است .یگانه اعتماد دموکراسی هم در سطح جهان همین است مردم خود همه کاره هستند. ما در انتخابات که داریم از چنین اراده و اختیار برخوردار هستیم. همه کاره خودمان هستیم رای ما در اختیار ما است هیچ نیرو از ما این حق را گرفته نمی تواند.پس باید های سیاسی و تقدیر خود را نباید بی ارزش تلقی کرد.مردم ما در دوره ی دومین نمایش قدرت و صلاحیت خود و اختیار خود قرار دارند همانگونه در انتخابات گذشته هیچ نیرو مانع رای دادن و انتخاب ما نبود در انتخابات پیشرو هم چنین است. ما می توانیم خود تقدیر ملت را با رای خود سنجش و بررسی کنیم و این رای ماست که می تواند اثرگذار باشد. شمایل دولت و ساختار بعدی زمانی زیبا و موثر خواهد بود که ما بر چگونگی  راهبرد های افراد مورد نظر خود دقت کنیم. زیرا حمایت از برنامه ی موثر و کارا می تواند ما را به کمال خودمان نزدیک کند. پس باید ندام اندیشی ها و عوام زدگی ها را یگانه دلیل خود تلقی کنیم باید از آگاهی و خرد جمعی و تجربه انتخابات کشور های دیگر و گذشته ی تاریخی ملت های جهان اموزه های راه راستین مردم گرایی و مردم محوری را بیاموزیم خود دهقان دورنمای خود شویم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 18:8  توسط Abdull manan  | 

اژدهای انتخابات

ملت من سرنوشت دوزخیان را دارد هیچ چیزی بدون معامله شرم آفرینی به سر منزل مقصود نمی رسد. نمی دانم چرا برای زهرهای ترزیق شده در پیکر سرنوشت مردم پادزهر وجود ندارد. به کجا می رسد مردم و ملت که بدون آگاهی و هدف متعالی مورد استفاده قرار می گیرد.کی در برابر سرنوشت محتو م به شکست مردم بیچاره ی من پاسخ گوست. آنانی که در گرده مردم سوار هستند و شلاق می زنند و راه می برند مردم را به کوچه های تاریک مسوولیت وجدانی  دارند یا روشنفکران که نعش مرده را به شناسایی نمی گیرند. و راه را از میانه راه می دزدند. من به کجای شما و سرنوشت شماگریه نکنم وقتی شبخونیان مردم ستیز نقاب روشنفکری و مردم گرایی را در روی پر از سیاهی یی خود پوشانیده بی راهه های خود را نا دیده می گیرند. درین میان بلای که برای ما از فرایند ناآگاهی و عدم اراده ی ملی به وجود می آیید باتلاق و مرگ ارزشهای خردی خواهد بود. جامعه من بستری آبستن ارزشهای مردمی و دموکراتیک نیست . هنگامیکه حقوق بشر ملا راکتی را با پیشینه ی بدنام که دارد مستحق میدان مبارزه های مدنی می داند و هزار در هزار اختلاس گری سرمایه های مردم را نا دیده می گیرد. و با چراغ تاریک و شعار زده از خیابان نظریه ی پاسخ گویی تاریخ چون عابریکه همه چیزش  رابه باد داده است عبور می کند. هنگامیکه عدالت در دست و بستری نهاد های امید بخش به جراحی گرفته می شود و نعش های مرده متهم تاریخ نام زندگان به خود می گیرد  من به کجایی عدالت و آزادی برای مردم باورمند باشم .نص سیاه جبین هزار فقیر خیابان نشین و هزاره های کاگر در چهارسوق کوته سنگی با دستها منتظر کار،چشم های حیران  شان به نان مرا به سرنوشت بردگان تاریخ فرا می خواند.تا فریاد بزنم اینجا انسان در برابر هیچ چیز به مرگ داده می شود و حس هاو بینش های حتا روشنفکران همه گرگ ها را برادر خویشتنی خویش خوانده اند.مردم من انبوه گرسنه های اند که از سه دهه بدینسو می میرند و زندگی شان به زندانیان ابدی می ماند آنها را در کدامین گورستان تاریخ تسلیم کنم. جامعه ایکه  استخوان های دیکتاتور و متروک تاریخ را بها می دهد اما هزار در هزار گرسنه را  به زندگی بردگی متهم می کند به کجایی ارزشهای عدالت محور می رسد. و آزادی را چه بهایی  است در چنین جغرافیایی؟انتخابات ریاست جمهوری بار دیگر با انبوه پول های باد آورده از دیار بیگانه ها مردم مرا در کام تلخوارگی ها فرو می برد.آنچه که برای خود شرف و عزت و راهبرد نام کرده اند بازهم ریشه در کشور فلان و همسایه یی فلان دارد. رای ما و اراده ی ما را باد های دیوانه به سرزمین بی هویتی نباید ببرد. ما با درک ارزشمندی ازادی و استقلال کشور باید های خود را باید بدانیم و ابزار دست بیگانه اندیشان قرار نگیریم.مردم من باید بدانند که آنانی از خون و مال دین و آبروی مردم ما استفاده ی گرگی کرده اند باری دیگر در کمین نشسته اند تا با سرازیر کردن پول و شعار های میان تهی از کشور ما گورستان گرسنه گان بسازند. و خود در سکوی قدرت خفاشانه به جان دارایی های این کشور بچسپند. خدای من نمی دانم دراین میان کدامین برخواهد خواست تا بگوید که بیگانه اندیشی بس، باید به خود و قدرت موجوده خود باورمند بود. و مردم را ازین بیش ابزار نباید ساخت. اعتقاد من این که ادامه ی بی اعتنایی در برابر متهمان تاریخ سرود تسلیمی خواندن است.نباید هم کاروان کسانی بود که از عدم آگاهی مردم ما استفاده ی سوء می کنند.برنامه و طرح نو در میان همه آنانی که دهل شدن را می کوبند دیده نمی شود.هرکی درین خاکدان خاکستری صدای ازادی می زند وجدان اش را بدست فلان سفارت خانه داده است. سیاستمداران کنشی و روزمره نگر ما فکر می کنند که فردا واپسین، مردم اعتراض نخواهند داشت و در دام پاسخگویی بند نخواهند ماند.باید فریاد زد که چنین نیست. میعاد و واپسین روز خداوند برای شادمانی کسانی است که امروز از نتایج اعمال نا شایست سیاستمداران مان گرسنه های نگون بخت اند.شمایل عدالت و ازدای همیشه بانگ رهایی وفرار از فریب و خدعه را با خود دارد.باید از بانگ رهایی آزادی برای مردم خود از هر تبار و نژاد هستند استفاده کرد.و مردم سرگشته ی هر شهر افغانستان را  به خودی فرا خواند.ادامه ی کرزی به تمام وابستگی های خود که ارزشهای مردمی را مسخ کرده دیگر بستری بالندگی های جامعه ومردم ما نیست .نیرو های که خود را به ارزشهای ازادی خواهی افغانستان متعلق می دانند درین چند سال پسین نشان دادند که نمی توانند دشوار به پیش بروند و مسوولیت بزرگ تاریخی را مانند یاران نجیب شان در گذشته نگهدارند.درین میدان مسوولیت ستیزی سرنوشت انبوه مردمان که اعتماد کرده بودند و جان و مال زندگی شان را در خطر انداخته بودند به کدام بی برنامگی دیگر معامله خواهد شد. ایا انتظار ما از همه لاله کاری مان در برابر اشغال های سیاه و ننگین همین پیامد های ناگوار بود یا بخت بیدار و برج بلندی شرف و ازدای. من درین نوشتار فقط متهم مردم را می دانم که چرا بدون اینکه درنگ داشته باشند دوباره آنانی را که دیروز در آزمون تاریخ دیده اند امروز حمایت می کنند. مردم ازاده و شریف و وطن دوست ما زمینه هر گونه تغیر و تبدیل را دارند مهم این است که فکر و نیروی به کار اندازی انرا بدست بیاورند. و راه ها را در میانه بدون پرسش رها نکنند. می شود به عدالت و آزادی رسید همانگونه ی که دوزخیان را پاسخ داده ایم می توانیم روزی از افت های تاریخ نجات پیدا کنیم.شاید قهرمان آزادی دوباره ما و دست نیرومند پرچم شرف و عزت ما درمیان کودکان گدا و موترشویی جاده های فقر زده ی کابل باشد روی از سکوی وجدان دوباره  شمایل ازادی و برابری را برای تان هدیه کند. زیرا زندگی فرصت و مجال زیستن  رابرای همه یکسان می دهد درین همآورد گه کمترین کسان قهرمان و سردار عمل بار می آییند. این مجال را از دست زندگی  باید گرفت پیش ازآنکه ما را در زندان عدم آگاهی خودمان از شمار متهمین  ابدی تلقی کنند. ما از انتخابات نباید بستری فراهم سازیم که آنانی که در قبیله ازادی جای ندارند دوباره مردم را یدک بزنند به کام اژدها تسلیم کنند.انتخابات فرصت و شانس بزرگ برای ایجاد زمینه های عدالت گرایی و برابری است.من از تبار آنانی می خواهم باشم که ستمگرایان و حیف و میل کردگان سرمایه های مردمی را دوس دارند که به دادگاه ببرند. من از تبار آنانی که ازادی و اراده ی ملی را به مسخره می گیرند با تکیه با نیرو های بیگانه به قدرت می رسند متنفرم.مردم باید اندرز های عینی را که مشاهده کرده اند نباید از یاد ببرند. باید های در دست من وتوست. بی محابا باید گفت عدم فعال بودن ما بقایی معامله گران شده است.از آنانی که نفس هاشان وابسته به قدرت های بیرونی است امید دولت ملی و ساختار عدالت گرا بدور است.ملت ومردم ما به سکوی ارزشی و جایگاه با کمال خود با اینها نمی رسد.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 18:6  توسط Abdull manan  | 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 18:20  توسط Abdull manan  | 

امپراتور ی اطلاعات 

دموکراسی نا مشروع

                                                                                      نویسنده: شیوای شرق 

 

رسانه های دیداری و شنیداری  در جهانی کنونی  زیر بنا و سرنوشت سیاست های جهان را دگرگونه رقم  می زنند . جهان کنونی هیچگاه بدون قدرت رسانه ی نمی تواند زندگی داشته باشد . جهانیان و شهروندان امروز جهان به دلیل بسادگی مورد بهره برادری قرار می گیرند که از اگهی های سانسور شده قدرت های ابر ابزار استفاده کرده اند. اطلاعات تاثیر گذاری فراوان را در روایات کلان  زندگی  جهانیان دارد .آنچه درین نوشتار مورد کنکاش قرار می گیرد این است که امپراتوری اطلاعات در جهان کنونی چگونه از شهروندان جهانی قملرو زدایی کرده است به تعبیر ی دیگر، فلسفه ی وجودی جهان لبریز شده از اطلاعات کنونی به جهانی امروزین هویت دیگر بخشیده است .به باور من پپش از پایان نبرد سرد اطلاعات یکی از گزینه های انحصار طلبی و پارادیم های  تو سعه طلبان گردیده که همانا روایت عینی قدرت ابزاری یعنی  بهره برداری قدرت سیاسی از شایع پراگنی ها است. بنا برین  در قلمرو جهانی فعلی امتیاز بیشتر از انی کسانی است که بنیاد امپراتوری اطلاعات در دست انها ست.  از قدرت حادثه پراگنی و توسعه اطلاعات جهان شمول برخوردار هستند . و از عقل برتر و حاکم رسانه ی در جهانی کنونی مشروعیت افرینی کرده اند.قدرت و  بینش حاکم رسانه ها در کلییت انسان اندیشمند و تفاوت افرین را به جهان مجرد و عقل سرکوب شونده تبدیل کرده است. به همین دلیل است که تفاوت ها، جهش های بیدار گر ، تفکر و اندیشه های تسخیر کننده جهان،  دیگر جایگاه پیشن را  ندارند. زیرا دریچه ی دومی  ترفند ها و نیرنگ های  رسانه ها نسبت به دریچه ی ارزش های بیدار گری  اولی رسانه ها  چندین برابر بزرگ  است و لبریز از سیاست های نا مشروع که برخواسته از نیت بدی قدرت های نا متوازن است .جهان ما که معلوم نیست  که در کدام بخش آن کشور های جهان سومی محق است و انسانهای جهان حاشیه یی در کدام بخش آن  می تواند هویت داشته باشد نیز در بن بست عدم مشروعیت های  رسانه یی به سرمی برد . جهان امروز ار دیگاه هویتی می تواند دارنده ی مولفه های متعدد و گوناگون باشد که  کلیدی ترین و بنیادی ترین مولفه سازند ه آن  اطلاعات و رسانه های شنیداری و دیداری است . رسانه ها و تاثیر گذاری آنها نیز در برابر دیگر قدرت های جهانی به شمار می رود یعنی می شود قدرت رسانه ها در برابر قدرت های و مولفه های بزرگ ،قطب های اقتصادی، نیز هموزن شمرده  شود. زیرا سازندگی سرنوشت توسعه یابی ، هر مولفه بستگی به کارکرد های جهانی اطلاعات دارد . آنچه جهان کنونی  را به دهکده ی خورد اما فوق العاده  معمایی ،راز زدایی شده، تبدیل کرده هویت دو گانه ی اطلاعات است .عقل اطلاعاتی عمر طولانی رسانه ها نشان می دهد که رسانه ها در بیشترین تحولات جهانی آنگونه ی که باید ملت ها و مرز ها وادار به دریافت هویتی  خود کنند کار تاثیر گذاری وعملی  را انجام نداده اند . زیرا از گلوی رسانه ها آوازی عدالتخواهی کسانی بلند می شود که خود عامل نابودی و تباهی عدالت در جهان کنونی هستند . می شود این را اینگونه تبیین کرد که رسانه ها دوشادوش سرمایه های بر سر عقل نامده در حرکت هستند و ارزشهای متفاوت در شایع پراگنی و توسعه یادداشت های کاذب رسانه گم شده است دلیل عمده این حرف این است که رسانه ها مقدم تر از کنش گران سیاسی نیستند و سیاست مداران که خود مواد مورد نیاز رسانه هستند بعد از تعین چشم انداز های شان حیات رسانه ها را تضمین می کنند . این بعدی مسله در گونه ی کاذب رسانه ها بیشتر زمینه گسترش را دارد .و عقل متعهد درین نوع همانا اراده های پذیرفته شده ی سیاست مداران نا هم مدار است . یعنی متضاد بر جهت راهبرد رسانه ی در جهان . از دیدگاه دیگر نفس فشردگی زمان و مکان در بعدی اطلاعات خود بحران بزرگ دیگر تلقی می شود من به این باورم که جهان اطلاعات اگر جهان را به دهکده ی کوچک تبدیل  کرده در حد توسعه یابی و پراگنده ساختن مجموعه دیدگاه های بوده  است که  دریافت چگونگی ماهیت آنهم  برای مخاطب آن نا معلوم نیست . زیرا اطلاعات و هیچ نیرو ی اثر گذاری که از عهده ی تعین یک چهارچوپ مشخص برای همه جهان بدر بیایید پدید آمدنش عقل و ذهن فراتر از ذهن تجربه شده تاریخ عقلانیت بشر را ضرورت دارد . مهترین هدف در رسانه های شفاف و چیزیکه رسانه های شیشه ی گفته می شود  عبارت از ارایه یک اعتماد فعال برای پسند ساختن و ایجاد اعتماد فعال  رسانه ی در ارایه اطلاعات دست اول است که تا حال این نوع تعهد در انحصار سرمایه و قدرت های بزرگ قرار دارد.دوام چنین روزگاری نه تنها تکلیف انسان امروز را فروکش نمی کند بل او را مورد ابزاری شدن اطلاعاتی می  سازد که در اصل چیزی دیگریست.  بنابرین هر گونه تکه داری از نشانی  رسانه ها باید از پرسش های عقل انتقادی و بررسی تعهد فعال بگذرد. و آن اینکه: ایا رسانه اطلاعاتی را به خورد مردم می دهد از یک نوع حمایت قدرت سیاسی و ااقتصادی برخوردار نیست . ایا اطلاعات پدیدار شده اینده دموکراسی را تضمین می کند.؟؟  آیا مشروعیت این اطلاعات ریشه در نامشروعیت کنش گر سیاسی ندارد ؟؟ ایا یک نوع سانسور در روح اطلاعات دست اول وجود ندارد ؟ استقلالیت رسانه ها، استقلایت دموکراتیک است و یا اینکه رسانه همه جا در بند اراده های سیاسیون و جهان خواهان رازآلود؟ایا به قول کارل ریموند پوپر تلویزین خود پایان دموکراسی نیست با عدم استقلالیت که دارد ؟ تعهد و کارکرد رسانه را به ویژه پس از معمایی سیاسی برج های بازرگانی نیوریارک می توان به تحلیل گرفت خود نشانگری این امر است یک نوع انحصارشدگی اطلاعات وجود دارد حادثه به گونه ی است سیاست مداران می دانند  نه رسانه های دست اول جهانی ؟آیا تا هنوز رسانه ها جدا از هویتی که سرمایه و کنش سیاسیون به آنها داده از خود هویت جداگانه دارند؟ به هر حال هر طوریکه باشد نباید قدرت امپراتوری رسانه ها را، در اغفال شهروندان جهان و تسخیر جهان شمول آن از یاد برد . چون قدرت رسانه یی ایجاد گری هویت و زمینه های گسترش دهی هر گونه اطلاعات است . این کار جهانیان را به ویژه مبارزین بحران جهانی را به این امر وا میدارد که در برابر این بحران هم مبارزه کنند که قدرت رسانه یی در جهان به ویژه در کشور های پسا منازعه چقدر در امر اراده کشی شهروندان و پایان دموکراسی فعال بوده است .زیرا من شک دارم که اطلاعاتی که در جهان سوم برای مردم داده می شود اطلاعاتی حلاجی شده وگذشته از دریچه های قدرت هدفمند و ابر ابزار است . به گونه ی نمونه کرزی در انتخابات ریاست جمهوری برنده اعلام می شود آیا رسانه ها  تعهد فعال و اطلاعات دست اول دارند که این امر را اعلام می کنند که کرزی برنده شده . ازکجا معلوم با عدم آگهی که مردم دارند و نقش کلیدی را امریکا دارد  برنده  کرزی  باشد . و برنده اصلی بیرون شده از داریره حق مشروع. یا اطلاعات و قدرت رسانه یی به او گفته که تو برنده میدان هستی .درین صورت سرنوشت دموکراسی راستین وابسته در گام هایست که رسانه ها بر می دارند .درست است که رسانه اطلاعات را در دست دارد اما نباید از یاد برد که رسانه ها ابزاری در دست سرمایه است و سرمایه وسیله قدرتمند برای توجیه اهداف اربابان ابر ابزاری جهانی. سرعت عمل و داشتن دریافت آگهی عاجل نیز  قدرت است این هم از عهده یی قدرت های ابزار افرین بدر می آید درینجا بحث رسانه های مرده پیش می آیید . رسانه های که پیش از تولد مرده هما نا رسانه های هستند که اطلاعات پایان پذیرفته را  در جایگاه دست اولی به نشر می سپارند . پس هرنوع عدالت گرایی ، و دموکراسی خواهی این نوع رسانه حتا در صورت دوام شان بن بست بزرگ را دچار است. زیرا پایان و مرگ اطلاعات دست اول که در انحصاری قدرت های ابرابزار است آغاز عمل رسانه های مرده است بیخبر از آنکه اطلاعات دریافته آنها حلاجی شده ی قدرت های سریع اطلاعات است .این می تواند بیماری خطرناک برای دموکراسی تلقی شود . عصر اطلاعات و جهان رسانه ها حیثیت شناسنامه ی هر ارزش را دارد. و هر ارزش در اطلاعات دست اول باید به بررسی گرفته شود .زیرا در اطلاعات غیر دست اول ما به شناخت دومی که پایبست دومی بودن را دارد می رسیم نه آغازین  .همچنان تعهد فعال در امری مشروعیت این نوع رسانه ها وجود ندارد زیرا این نوع رسانه ها در برابر کنش عقلانی پاسخ  گو نیستند.به طور مثال این رسانه ها اعلام بدارند فلان جریان سیاسی مردم گراست باید به آن اعتماد کرد.پاسخ پرسش های احتمالی را، کی خواهد داد. ایا واقعن همان جریان مردم گراست؟ ایا این داوری آگاهانه است؟ آیا رسانه ی که این داوری را اعلام کرده بدون ذهن پیشداوری و بی طرفانه اعلام داشته ؟  حرف دیگر اینکه با اعلام این چنین هویتی اگر آن جریان سیاسی در مردم گرایی متعهد نباشد جبران گرایش مردم را به آن جریان کی خواهد داد. اینجاست عدم ارایه ای اطلاعات دست اول خود ترویج و به ثمررساندن دموکراسی است که، به صورت قلابی و نا مشروع  .رسانه ها به دلیل به سرنوشت دموکراسی پیوند عملی دارند که رسانه ها رکن چهارم یک ساختار سیاسی دموکراتیک اند .از نگاه دیگر رسانه ها فعال و متعهد خود ارزش های دست اولی و مستقل مولفه های سازنده ی یک جامعه ی آگهی گراست که هما نا به گرایش آگاهانه ی شهروندان به نوع رژیم می انجامد. با اطلاعات دور از سانسور و دست اول رسانه ها می توانند یک نوع عقلانیت جهانی ایجاد کنند به آگهی رسانه های ابزار قرارگرفته،سانسور شونده نباید باورمند بود .اما رسانه در جهان کنونی بیشتراز  قدرت غیر ذاتی خود شان برخوردارهستند  به گونه ی ذیل : رسانه های بین المللی به ویژه کانال های جهانی برای انتشاری آگهی های انتخاباتی فلان کاندیدای ریاست جمهوری هزینه ی فراوان را می گیرند و از هیچ  بیان مردم گرایانه در امرپیروزی او دریغ نمی کنند در حالیکه شاید پیروزی آنکس آغاز مردم ستیزی باشد. بنابرین یک بن بست رویاروی دموکراسی ارزشمند و اصلی همین است که رسانه ها با ید به بازیابی هویتی منوط به خودشان برگردند و این هویت می تواند استقلالیت رسانه ها از سرمایه ها گزاف، سانسورسرمایه ،و و گریزاز تاثیر پذیری قدرت ابر ابزاران  جهانی باشد که در حقیقت تعهد فعال رسانه ها ، و بر سر عقل آمدن رسانه هاست. از یاد نباید برد که رسانه های فعلی ابزاری در دست توسعه خواهانی سیاسی هستند و می خواهند با استفاده از قدرت امپراتوری رسانه ها برای خود نقاب دروغین بسازند و به خواسته های خود نایل ایند که در حقیقت  مشروعیت گرفتن به امری نا مشروع است . تیوری منازعه و عملکرد پیش از حادثه ی امنیت امریکا، در تجاوز عراق و افغانستان یکی ازین نقاب هاست که امریکاییان هیچ مشروعیت جهانی و رسانه یی نداشتند که به این کار اقدام بکنند جز بیان این حرف که ما در سدد پیشی گیری عملیات احتمالی  نیرو های القاییده هستیم بنا محق هستیم در سرنوشت حمله به عراق افغانستان. هدف اصلی امریکاییان که، به این کار دست زدند این بود که قدرت سانسور رسانه ها را  در زیر سیطره ی سرمایه داشتند به همین دلیل است حادثه ی یازدهم سیبتمبر در برج های بازرگانی نیویارک تا حال نا شناخته مانده است . و هیچ رسانه ی به آن دست رسی ندارد و رسانه تا روزگاری کنونی ازین حقیقت سیاسی خود با خبر نیستند که خود امپراتور آماده و مجهز ، ابزاری در دست سیاست مداران بزرگ. هستند که در حقیقت بستر مناست مشروعیت زایی دموکراسی نا مشروع است . و پیروزی ارباب ابزار و شایع آفرین . رسانه های جهانی در سدد گسترش هویت نا شناس و غیر دموکراتیک قدرت های جهانی هستند .من به هویتی جهانی رسانه ها این اشاره را می کنم که یک  گونه سانسورپذیری از قدرت های جهانی و سرمایه را از دهه های  متفاوت بدینسو، پذیرفته اند و این مهم را می توان در عدم موثریت ارزشهای رسانه یی در سطح جهان به بررسی گرفت .عمده ترین کاری را که این نوع امپراتورسازی رسانه ها به جهان توانسته به بار بیاورد در حقیقت راززدایی و معمایی ساختن دولت ها و ساختار های موجوده می باشد . درست است ما از کوچکترین رخداد و حادثه در هر جای جهان در اندک زمان با خبر می شویم اما اگر خواسته باشیم اراده سازی کنیم و حداقل کنش را در رابطه به آن حادثه دوباره به جهان نشان بدهیم ازین قدرت برخوردار نیستیم .چون ابزار ها و داشته های رسانه یی با قدرت اقتصادی در دست راس کسانی است رسانه ها را امپراتور و قدرت مورد استفاده خود ساخته اند .با این نوع ساختار اگر هر نوع مبارزه در برابر عدالت جهان.بحران های بزرگ ،یا ایده متهم کردن و هشدار دان طوری به فرجام می رسد اربابان قدرت رسانه یی می خواهند .در غیر این حقانیت قدرت ها  آنگونه ایکه زیر تاثر حقانیت تک قطبی رفته اند نمی بود. مسیر و ابزار های برخورد عملی با این نوع قدرت تغیر می کرد. و هر نوع اطلاعات،مشروعیت سازی در محور اطلاعات همگانی به عمل کشانده می شد نه دخالت قدرت های استعماری . خواننده ی این نوشته باید بداند که هدف من نادیده گرفتن نقش و فعالیت رسانه ها در سطح جهانی نیست بل نگاهی انتقادی به مشروعیت اطلاعات و نقش کارکردی رسانه ها و دریافت هویت اصیل رسانه ها دور از سانسورپذیری قدرت های ابزار آفرین است که تک روهستند که همانطوریکه سیاست ها وابسته به آنها در سطح جهانی رقم می خورد اطلاعات نیز در پای سانسور های آنها قربانی می شود ورنه ازادی خواهی و ستم ستیزی هر ملت را جهان به داوری می نسشت  و حقانیت قدرت های کوچک را هیچ قدرت بزرگ  پایمال نمی کرد.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 9:42  توسط Abdull manan  | 

مقالات » منان شیوا » جهانی شدن ، جهانی سازی وپیامد ها
 
 

جهانی شدن ، جهانی سازی وپیامد ها
واژه جهانی شدن در سالهای بعد از دهه 1980 پا به عرصه گفتمان های اجتماعی سیاسی گذاشت و در مدت کوتاهی جزء فراگفتمان های عصر قرار گرفت و خود را در صدر مباحث سیاسی ، اقتصادی و فرهنگی در سطح جهان به عنوان یک بحث بزرگ جای داده است . اما از آنجا که نسبت به شناخت این پدیده و تعریف آن هنوز وحدت نظری وجود ندارد و از طرفی در تمامی حوزه های سیاست، فرهنگ روندهای متضادی مشاهده می شود، دست یافتن به تعریفی جامع با مشکل روبرواست یعنی تا هنوز ازین پدیده ی نو وارد در بازاری سیاست از سال 1980 بدین سو شناخت واحد و برداشت واحد وجود ندارد بنا بر این دلایل پیرامون جهانی شدن حرفهای زیادی گفته شده که بررسی کردن این پدیده ما را به مفاهیم افقی و عمودی سوق می دهد که در هر بعد ویژه گیهای خاص را دارا می باشد .

مفهوم کلمه جهانی شدن گلوبال در زبان انگلیسی است که در بعضی فرهنگها به معنی یکجایی آمده است 5 و در جائی دیگر از آن تعبیر به پوشش دادن همه جهان شده است تعدادی به این باورند که جهانی شدن به معنای قلمرو زدایی ، و از میان برداشتن مرز ها و مشخصه های جغرافیاییست و دانشمندان دیگر بدین باورند در روند و پروسه ی جهانی شدن فشرده گی زمان و مکان مطرح است به تعبیر ساده مرگ فاصله هاست هر شهروندی از هر گوشه جهان می تواند در اندک زمانی به دور ترین مکان سفر نمایید.
البته کاربرد اصطلاح جهانی شدن برمی گردد به دو کتابی که در سال 1970 م . انتشار یافت . کتاب نخست « جنگ و صلح در دهکده جهانی » تالیف مارشال مک لوهان و کتاب دوم نوشته برژینسکی ، مسئول سابق شورای امنیت ملی امریکا در دوران ریاست جمهوری ریگان بود . که مباحث کتاب نخست بر نقش پیشرفت وسایل ارتباط در تبدیل دنیا به دهکده واحد جهانی متمرکز بود در حالی که بحث اصلی کتاب دوم درباره نقشی بود که امریکا می بایست برای رهبری جهان و ارائه نمونه زمینه های مدرنیسم باید به عهده می گرفت و در سیاست های جهانی جامعه امریکایی نقش بازی می کرد که چنین شد یعنی امریکا ییان نقش بسیار به سزا را بازی کرد ند البته از دیدگاه دانشمندان غربی که پسان ها دانشمندان مسلمان بر خلاف این باور غربی های استعمار گر را در پروسه ی جهانی شدن عامل استثمار و بدبختی جهانیان قلمداد کردند به گفته دانشمند بزرگ اسلام جهانی شدن در حقیقت برنامه و پروسه ی استعمار جدید به مفهوم تقسیم سرمایه کشور اسلامی به نفع امریکاست .

یکی از برداشتهای رایج استنباط جهانی شدن به معنای بین المللی شدن و جهانی سازی ارزشهاست . از این دیدگاه واژه جهانی دارای روابط برون مرزی است . از این نظر پل هرست و گراهام تامپسون جهانی شدن را جریان یافتن گسترده رو به رشد تجارت و به کار انداختن سرمایه در میان کشورها تعریف می کند.شواهد این نوع از جهانی شدن را می توان در شتاب فزاینده ارتباطات و رسانه ها و انتقال پیامها و اندیشه ها در میان کشورها دانست که بیشتر حول محور اقتصاد جهانی شکل می گیرد به طوری مثال موجودیت جهانی شرکت های فرامرزی و توسعه بخشیدن روند جهانی شدن به مفهوم یکدست شدن سرمایه در سطح جهان می تواند گونه ی برجسته شتاب فزاینده باشد .
در معنای دیگر جهانی شدن را به معنای آزاد سازی می آورند. که در این جا جهانی شدن به فرایند برداشته شدن محدودیتهایی اطلاق می شود که دولتها در فعالیتهای میان کشورها برقرارمی کنند و هدف آن بوجود آوردن اقتصاد جهانی آزاد است .

با یک نگرش دیگر جهانی شدن به معنای جهان گستری است در واقع وقتی الیور رایزر و ب. دیویس در دهه 1940 فعل جهانی کردن را اختراع کردن آن را به معنای عمومی کردن و ادغام فرهنگهای روی زمین در یک نگاه انسان گرایانه پیش بینی کردند. در این کاربرد واژه جهانی به معنای سراسر دنیا و جهانی شدن یعنی فرایند انتشار تجربیات و هدفهای گوناگون در دنیاست .
البته مفاهیم ابزاری جهانی شدن جنبه دیگری است که مورد توجه جامعه شناسانی چون گیدنز (1999) قرار گرفته است و بعضی همچون جیمسون (1998) با نگاه فلسفی به تحلیل جهانی شدن پرداخته اند ، و در نهایت فرهنگ گراهایی همچون رابرستون (1992) و فیدرسون (1995) و تاملینسون در کتاب خود ( جهانی شدن و فرهنگ ) ابعاد فرهنگی جهانی شدن را توسعه داده اند.
در تعریف دقیق جهانی شدن با توجه به معانی و نظرات گوناگون همانطور که بیان شد ، هنوز وحدت نظری بین متفکران وجود ندارد . زیرا این پدیده به حد نهائی تکامل خود نرسیده و همچنان دستخوش تحول است و هر روز حال تازه ای از ابعاد گوناگون آن نمایان می شود . اما در عین حال اکثر کسانی که در رابطه با جهانی شدن سخن گفته اند تلاش نموده اند تا تعریفی به تناسب آنچه که مورد بحث آنها بوده از جهانی شدن ارائه دهند . که با توجه به تعاریف گفته شده می توان در یک رده بندی ابعاد مختلف این پدیده را اینطور بیان کرد:

از دیدگاه رسانه ای
شاید بتوان گفت ظهور تکنولوژی پیشرفته ارتباطات نقش اصلی را دربوجود آوردن جامعه شبکه جهانی داشته است و بنظر می رسد یکی از نتایج مهم شبکه ای شدن ارتباطات اجتماعی در سطح محلی و جهانی ، تحول مفهوم زمان و مکان است . بر این اساس مهم نیست که مردم در کجا هستند زیرا هر جامعه انسانی در حیطه صنعت جهانی ارتباط می باشد. این تحول صنعتی کل جغرافیای جهان را دریک فضای مشترک واحد قرارداده است. صنایع ارتباطی مثل تلکس ، تلفن ، صدا و سیما ، ماهواره ، اینترنت همه همراه با پیشرفت صنایع نقلیه تندرو موجب بوجود آمدن نیروی جدید در تعامل با منابع بومی و محلی قرار گرفته است و موجب ورود اطلاعات جدید و منابع جدید در زندگی بشر شده است. که بطور حتم منشاء تغییرات جدی در کل مسیر زندگی انسان خواهد شد .البته اِما نومُل ریشتر « جهانی شدن » را شکل گیری شبکه ای می داند که در چارچوب آن اجتماعاتی که درکره خاکی دورافتاده بوده اند بوسیله ارتباطات جهانی به وحدت جهانی می رساند و در آن ادغام می گردند .

از دیدگاه اقتصادی
گروهی نیز به تعریف جهانی شدن از دیدگاه اقتصادی پرداخته اند و آن را یک پارچگی بازارهای مالی و توسعه تجارت جهانی می دانند وهمانطور که گفته شد افرادی مانند پل هرست و گراهام تامپسون به تبیین این پدیده از منظر اقتصاد پرداخته اند و عده ای معتقدند هیچ نهادی بدون رویکرد جدی تجارت بین الملل در کلاس جهانی قرار نمی گیرند و توجه به جنبه های نظری تجارت بین الملل و استفاده از ساز و کارهای آن برای شرکت جهانی الزامی است و و در واقع پیوستن به سازمان جهانی تجارت (W.T.O ) به منزله برداشتن تدریجی مرزهای تجاری بین کشورهاست و تعدادی در بعدی افتصادی عناصر ذیل را در پروسه ی جهانی شدن عامل اصلی و موثر می دانند.
سازمان تجارتی بین امللی ،صندوق جهانی پول ،نیرو های ناتو و بانک جهانی و موجودیت این زمینه ها در یک دست شدن سرمایه به نفع ابر قدرت استعمارگر امریکا نقش کلیدی را بازی می کند چنانچه ما شاهد بهره وری قدرت جهانخوار امریکا از کشور های در حال توسعه و جهان پیرامونی یا جهان سومی هستیم .به گونه مثال ساختار های اقتصادی دولت ها وابسته و زیر دست در لباس مودل بازار نوی لیبرال کلاسیک چاق سازی سرمایه ی استعمار گران است و لاغر سازی ظرفیت های کشور های عقب مانده است . از طرف دیگر شکل گیری عناصر فوق در حقیقت نابود ساختن عدالت جهانی است چنانچه امسال ما شاهد برگزاری سازمان اتک در حین برگزاری نشت هشت سرمایه دار ترین کشور جهان بودیم که در یک جمع آمد بزرگ جهانی به تعدادی هشتاد هزار انسان از روشنفکران، کارگران،استادان،نویسندگان،گروه های نهاد مدنی جهانی ،سازمان های ازادیخواه جهانی ،احزاب و حلقات سیاسی انتقاد و اعتراض خود را بالای ابرقدرت های سرمایه دار ارایه دادند و شعار دادند اینکه زمینه ی ایجاد یک جهان دیگر میسر است جهانی امریکا را در راس سیاست ها و اخلاق اقتصادی نداشته باشد بر محور عدالت جهانی بچرخد. در ضمن شعار ها خود بیان نمودند که ما در پی ایجاد یک جهانی با عدالت هستیم یعنی این قدرت های ابر ابزارو بهره ور نباید عدالت و اخلا ق جهانی را زیر پا نمایند باید توجه به فقر و بیچارگی های جهانیان داشته باشند که جهان را فقر تهدید می کند به صورت واقعی عامل فقر و بیچارگی جهانیان سیاست بهره کش و استعمارگری کشور های سرمایه دار در لباس جهانی شدن است که در راس آن امریکا قرار دارد. زیرا این ابر قدرت ترین کشور هاست که اعمال کج و بد بینانه ی بشری شان جهان را در گودال تمام بد بختی ها انداخته است و اومانیزم ( بشرمداری) را زیرپا نموده اند به باور گردهم آمدگان سازمان اتک تنها عدالت جهانی و مرگ یا پایان امپریالیزم می تواند جهانیان را به طرف رفاه اجتماعی و عدالت اجتماعی بکشاند در غیر ادامه ی بازی های غیر انسانی سرمایه دار ترین کشور ها در لباس جهانی شدن تقسیم جهانی سرمایه به نفع امریکا و دیگر قدرت های استعمارگر خواهد بود.

از دیدگاه فرهنگی
همانطور که از دیدگاه متفکران غربی معلوم می شود عده ای هم از منظر فرهنگی به تعریف این پدیده پرداخته مانند تاملینسون که جهانی شدن را یکسان سازی فرهنگها می داند و این دیدگاه باعث شده که عده ای قائل به شناور شدن معنای فرهنگ در پروسه جهانی شدن باشند به این صورت که فرهنگ دیگر آنگونه که فرهنگ شناسان کلاسیک آن را تعریف می کردند منحصراً مجموعه ای از ارزشها و خاطرات ، باورها ، عقاید صرف در یک حوزه مشخص جغرافیائی نیست. زیرا فرهنگ در عصر جهانی شدن مفهوم گسترده ای می یابد و فرامرزی است. در نتیجه گسترش ارتباطات و انقلاب اطلاعاتی میان جوامع مختلف و تشدید آگاهی ابناء بشر در این زمینه ، فرهنگها به طور اجتناب ناپذیری با هم آشنا شده اند و ما شاهد فرهنگ جهانی در فرایند جهانی شدن هستیم . ما چه بخواهیم یا نخواهیم وارد بازار و مارکیت تحولات جهانی شدن شده ایم امروزه از در و پنجره ما اطلاعات به صورت مجانی تعارف می شود و روزانه شاهد روبروی شدن به هزارگونه اطلاعات و آگاهی های متنوع هستیم که مفهوم گستردگی و پهناوری فرهنگ ها را در سطح جهانی می رساند. از این شناخت ما نزدیک می شویم به مجموعه از چالش های که فرا راه هویت و مشخصات فرهنگ ها از فرایند جهانی شدن وجود دارد که در حقیقت اگر از سیاست و اصول نظامند برخوردار نباشیم به الینگی فرهنگی روبرو خواهیم شد تعدادی از دانشمندان به این باورند که پروسه ی جهانی شدن ما را به هویت زدایی فرهنگی یا از خود گسیختگی فرهنگی نزدیک می کند. در صورت که از انتی تز درست در مقابل برخودار باشیم می توانیم که ما از تحولات و اطلاعات تعارف شده ی پروسه ی جهانی شدن به سود ارزشهای خود استفاده کنیم در غیر آنچه که داریم به عنوان فرهنگ از دست خواهیم داد یعنی جهانی شدن خرده ارزشهای ما نابود می کند. یک نکته را باد به طور اشکار بیان نمود که تاثرات جهانی شدن در هر کشور قابل رد نیست زیرا مفهوم برچیده شدن مرزها این را می رساند که ما درگیر پروسه ی جهانی شدن هستیم انقلاب تعارف اطلاعات ما را چسپیده است و راه جز پذیرش را ندارد . آنچه که در برابری هویت فرهنگی چالش خوانده می شود عبارت از هویت زدایی فرهنگی،خودباختگی فرهنگی است که در صورت نداشتن برنامه و راهبرد بزرگ فرهنگی دچار بی هویتی فرهنگی خواهیم شد که منتقدین جهانی شدن بدین باورند که فرهنگ بیرونی جاگزین ارزشهای داخلی خواهد شد یعنی رویدادی را که مرگ فرهنگ بومی خوانده اند از فرایند جهانی شدن در ساختار یک جامعه به میان می اید چالش های که در تحلیل آن اکثریت دانشمندان با آن درگیر است. حتا این مسایل دانشمندی را به نام سامویل هانتینگتون وا داشته تا در باره ی گفتگوی تمدنها نظریه پردازی کند که در مقابل دانشمندان اسلامی هم دیدگا های را مطرح نموده اند که از جمله می توان از سید محمد خاتمی نام برد.

از دیدگاه سیاسی
برخی هم از منظر سیاسی به فرایند جهانی شدن و چالش های را که این پروسه بالای ساختارهای سیاسی به وجود می آورد به تعریف جهانی شدن پرداخته اند و بر این باورند که جهانی شدن بستر یگانه ای را برای کلیه کشورهای جهان بوجود می آورد و برای هر ساختار سیاسی و هر حاکمیت هویت دیگر می آفریند که زاده ی جهانی شدن می باشد که آن پیوند های بین المللی به حداکثر رسیده و واژه ملی و اندیشه های ناسیونالیزم جای خود را به واژه بین المللی یا انتر ناسیو نال خواهد داد و در آن نوعی همگرائی سیاسی در قالب لیبرال دموکراسی شکل می گیرد هر دولت در حقیقت در تلاش بدست آوردن امتیاز های جهانی کوشش می کند که همانا عضو شدن در خانواده ی سیاسی ،اقتصادی جهانی می باشد. به نظر فرانسیس فوکویاما ، جهانی شدن به معنای یک پارچگی درهمه زمینه ها واستاندارد سازی سیاست و فرهنگ و اقتصاد بر پایه ضوابط و ملاکهای غربی است این مفهوم می رساند که ماهیت جهانی شدن برای روابط و نزدیک شدن دولت ها و حاکمیت هاست اما در لباس غرب و مودل غربی .بنا بر این شناخت سیاسیون شرقی به ویژه متفکرین اسلام به جهانی شدن به عنوان زمینه های استعمار نگاه می کنند به پروسه بودن جهانی شدن هیچ باورمند نیستند بل به پدیده ی جهانی شدن به عنوان پروژه ی طرح شده استعمار جدید نگاه می کنند این پروسه را سیاست فربه سازی غرب دانسته سری سازگاری ندارند به باور تعداد دیگر روند جهانی شدن زمانی به نفع ملت ها ست که تعین کننده ی اصول این جریان امریکا نباشد بل کشور های دیگر با مدنظر گیری اخلاق و عدالت جهانی در تصمیم گیریها نقش فعال داشته باشند در غیر این روند به تضعیف جریان ها و ساختار های ملی می انجامد که سرانجام آن وابستگی دولت به معنی واقعی استعمار جدید است .

جهانی شدن پروژه یا پروسه
در آغاز با یک نگاه عمیق و ماهیت شناسانه به این پدیده، این مسئله را در ذهن ما ایجاد می کند که جهانی شدن بطور کلی خواه ناخواه بصورت یک پروسه اجتناب ناپذیر دامن گیر تمام جهان شده است و جهان را به دهکده ی کوچک تبدیل کرده است . که باید خود را به صورت کل در اختیار آن گذاشت و مقاومت دولتهای ضعیف در مقابل آن منجر به عقب ماندگی از توسعه و پیشرفت خواهد شد و بقول بعضی جهانی شدن یک واقعیت گریز ناپذیر و تاثر گذار در حوزه های گوناگون جریان دیرینه و خطرناک و دوسویه است و در طول تاریخ در گونه های مختلف فرهنگی ،اقتصادی ،سیاسی ... به وجود آمده است که دفع کردن آسیب ها و پذیرفتن ارزشهای اطلاعاتی و معرفتی جهانی اطلاعات در دهکده ی جهانی آمادگی مجهز را نیاز دارد در غیر همانطوریکه در بالا تذکر یافته بحران هویت ملی ،فرهنگی را نداشتن آمادگی های لازم به وجود می آورد چیزیکه دراین روزگار دامنگیر کشور های جهان سوم و جهان پیرامون است .
شناخت که از روند جهانی شدن به دست آمده این است که این روند کاملاً از پیش تعیین شده است و با توجه به طرح پایان تاریخ فرانسیس فوکویاما نظریه پرداز ژاپنی الاصل آمریکائی همگام با پیروزی لیبرال دمکراسی بر رقبای ایدئولوژیک خود نظیر سلطنت مورثی، فاشیسم و کمونیسم در جهان، نظام لیبرال دمکراسی را یکه تاز میدان خوانده است و آخرین نمونه دیدگاه های غربی خود را مطرح نموده است به این باور است که یگانه راه رفاه و عدالت جهانی پذیرفتن ساختارمودل لیبرالیزم است که مورد نقد دانشمندان جهان قرار گرفته است . و طبیعتاً برای رسیدن به اهداف لیبرالی ، امریکا که یگانه کشور قدرتمند نظامی و اقتصادی با توان فن آوری بالا ، خود را می شمارد با ابزاری که در اختیار دارد به سادگی می تواند بر روند تصمیم گیری ها و فعالیتهای سازمان های بین الملل تاثیر گذار باشد و از طریق امپراتوری خبری و تبلیغاتی خود ، الگوی مورد نظرش را تبلیغ وتحمیل کند چنانچه برنامه ها و راهبرد های سیاسی خود را در خاورمیانه در لباس دموکراسی به فشاروقدرت مداری نظامی بوجود آورده است که عراق و افغانستان نمونه های آشکار این نوع خودکامکی هاست پس می شود گفت : جهانی شدن روندی وپروژه ی هدفدار است که در صورت ادامه یافتن و گسترش یافتن به امریکائی شدن جهان خواهد انجامید که البته این نکته هم حائز اهمیت است که ما همیشه در طول تاریخ با روند رو به رشد تکامل علمی و صنعتی در جهان روبرو بودیم که طبیعتاً همه ملت ها را به فراخور ارتباطات موجود تحت تاثیر قرار می دهد وفرا می خواند که امروزه تمام کشور های جهان درگیر این معضله بزرگ تحول آفرین است که این فرآیند هر چند گریز ناپذیر و غیر فابل جلوگیری است مگر در صورت ایجاد ساختار و حکومت ملی با تعین اصول می توان از این روند استفاده معقول کرد در غیر مبتلا شدن به بحران بزرگ بی عداتی و فقر جهانی خواهد بود .
با توجه به چشم انداز های تاریخ مدرنیسم در غرب از قرن بیستم به بعد با مفهوم دیگری از جهانی شدن که در دستور کار نظام سرمایه داری و عموماً صهیونیست درسرزمین امریکا قرار گرفت جهان مواجه شده است که با به خدمت گرفتن محصولات علمی و فنی با یک برنامه ریزی سیاسی و اقتصادی به استعمار دیگران پرداخته است که در ماهیت خود همان تعبیر دانشمند بزرگ قرضاوی یعنی استعمار جدید در لباس جهانی شدن است . که با تشکیل کانونها و پیمان های مشترک به تدریج کارتل ها و تراست های جهانی شکل گرفت و طبیعی است که کشورهای در حال توسعه نمی توانند کاملا با جریان توانمند و پرشتاب جهانی که با ایجاد حق وتوهای پنهان و آشکار در حوزه فرهنگ ، سیاست ،اقتصاد به استحاله ملتها و ارزشهای بپردازند و هماوردی داشته باشند .
این در حالی است که می بینیم در دستور کار پروتکلهای دانشوران صهیون آمده « هر کشوری مجاز است که در نبرد با دشمن از هر وسیله و روش و نیرنگی ... استفاده کند و هیچ یک از کارها خلاف اصول اخلاقی نیست » کاملا شعار هدف وسیله را توجیه می کند به کار گرفته شده و ملتها را به زیر یوغ خود در می آورند چرا که معتقدند « ... زور و فریب مردم تا آنچه را فریب کارانه به خودشان میدهیم به عنوان یک امر صحیح بپذیرند و به درستی آن تردید نکنند نه تنها اراده ی ملت ها را سلب می کنند بل در نابودی ساختار های سیاسی به بهانه ی جهانی شدن تلاش دارند
پس شاید به گزافه نگفتند عده ای که جهانی شدن هیولائی است در سیمای ژانوس که برای اشراف زاده ها خوشبختی ارزانی می کند در حالیکه سهم تهیدستان چیزی جز بدبختی و تنگدستی، فقر،گرسنگی نیست این بدبختی از کار کردهای غیر انسانی کشور های ابر قدرت است که استعمار بزرگ جهانی را در بعد اقتصادی در سطح کشور های جهانی به میان آورده است که عامل بزرگ تهدید فرهنگ بشرمداری به معنی پایان بخشیدن به ارزش های انسانی در سطح جهان به ویژه در کشور های جهان سوم است . منتقدین پروسه و یا روند جهانی شدن بدین باوراند که جهانی در صورت ادامه ی کنش های نظامی امریکا و پروژه شدن اش نهادینه کننده ی فاجعه بزرگ است شاید به پایان حضور انسان به مفهوم موجود محق بیانجامد چنانچه از فرایند فعلی جهانی شدن معلوم است داریم نزدیک می شویم به چنین مراحل از پایان حضور انسان در جهان و کانون های اقتصادی به معنی موجود با ارزش در صورت برنگشتن ابرسرمایه دارترین کشور های جهانی به ارزشهای عدالت جهانی ،اخلاق جهانی در بستر توسعه جهانی شدن ما به فاجعه جهانی ربرو هستیم که در کانون های بزرگ اش اخلاق و عدالت وجود ندارد.

نویسنده : شیوای شرق

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 14:0  توسط Abdull manan  |